۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

8 قانون برای نوشتن داستان


8 قانون برای نوشتن داستان ،به نقل از Kurt Vonnegut

1. به گونه ای از وقت خواننده ناشناخته ات استفاده کن، که اصلا احساس اتلاف وقت نکند.

2. به خواننده دست کم يک شخصيت بده که بتواند با او احساس همدلی کند.

3. هر شخصيتی بايد به دنبال چيزی باشد، حتی اگر شده يک ليوان آب.

4. هر جمله ای در داستان بايد يکی از اين دو کار را بکند: به شناخت شخصيت کمک کند يا داستان را به جلو ببرد.

5. تا حد امکان داستان را از نقطه ای نزديک به پايان شروع کن.

6. مردم آزار باش. هر قدر شخصيتهايت آدمهای بی گناه و خوبی باشند مهم نيست، اتفاقات وحشتناکی را پيش رويشان قرار بده- تا خواننده بفهمد شخصيتهايت واقعا چه جور آدمهائی هستند.

7. فقط برای خوشايند يک نفر بنويس. اگر می خواهی پنجره ای بگشائی و به تمامی افراد دنيا عشق بورزی، داستانت به اصطلاح افتضاح می شود.

8. در اسرع وقت، تا جائی که می توانی به خواننده ات اطلاعات بده. گور پدر تعليق، خواننده بايد چنان اطلاعات کاملی از اصل ماجرا، علت و زمان آن داشته باشد که اگر سوسکها چند صفحه آخر را خوردند بتواند خودش داستان را تمام کند.

http://www.novelr.com/2007/11/15/kurt-vonneguts-8-rules-for-writing-fiction

۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

بخش سوم-قسمت پنجم:طرح داستان Outline


وقتی که سوال اصلی دراماتيک داستانتان مشخص شد بايد طرح کلی outline داستانتان را تهيه کنيد. خيليها از اين کار امتناع دارند، ولی اين کار اجتناب ناپذير است. طرح داستان به شما کمک می کند تا بدانيد در کجا کشمکش ايجاد کنيد و کجا نقطه اوج داستان را قرار دهيد.

برای در آوردن طرح اول بايد داستانتان را به شروع ميانه و پايان تقسيم کنيد. و بعد در مورد جزييات هر کدام کار کنيد. در مورد شروع بايد بدانيد کدام قسمت داستان را برای شروع انتخاب کنيد، چه اطلاعاتی بدهيد و سوال اصلی دراماتيک داستانتان چيست. در مور ميانه بنويسيد که چه اطلاعات ديگری ضروری است. شخصيت اصلی با چه کشمکشهائی روبرو می شود. و چگونه کشمکشها افزايش می يابد. و در پايان بحران، نقطه اوج و نتايج را بايد طرح کنيد.

راه ديگر نوشتن طرح اين است که تمام حوادث داستان را بنويسيد و مطمئن باشيدکه هر کدام از آنها کشمکشی بين شخصيت اصلی و هدفش ايجاد می کنند. بعد اين حوادث را به گونه ای مرتب کنيد که مطمئن شويد در هر قدم کشمکشها افزايش می يابد. به هر حال مجبور نيستيد تا آخر کار از طرح کلی خودتان پيروی کنيد، مسلما آن را عوض خواهيد کرد. اما اين طرح کلی به عنوان راهنمائی برای شما خواهد بود.

به ياد داشته باشيد که نيازی نيست که حتما قبل از شروع نوشتن پلات شما قطعی شده باشد. ممکن است صفحه ها بنويسيد تا پلات داستان دستتان بيايد. اما به خاطر داشته باشيد در آخر کار بايد پلات کار شما مشخص باشد.

تمرين

طرح کلی برای يک داستان کوتاه بنويسيد که به ترتيب زير باشد: داستان با شخصيت اصلی که می خواهد به سفر برود شروع شود. مقصد می تواند خيلی نزديک، حتی فروشگاه سر خيابان يا خيلی دور تا آن سر دنيا باشد. اما داستان بايد با رسيدن شخصيت اصلی به مقصد يا بازگشتش به خانه تمام شود. طرح کلی شما بايد شروع ، ميانه و پايان، و همينطور بحران ، نقطه اوج و نتايج مشخص داشته باشد. سعی نکنيد همه چيز کامل باشد. می توانيد انتخابتهای مختلف را مد نظر قرار دهيد.

فرم در برابر فرمول

وقتی اين گونه درمورد پلات صحبت می کنيم خيلی از نويسندگان عصبانی می شوند. صحبت کردن در مورد مدلها و طرح کلی شايد باعث شود کار نويسندگی مثل قرار دادن اعداد در فرمول به نظر بيايد. در واقع تضادی بين ملزومات رعايت يک فرم و ماهيت بی حد و مرز خلاقيت وجود ندارد.

با اين که فرمهای اساسی محدود هستند، اما امکان ايجاد خلاقيت در آنها بسيار زياد است. زمانی آقای فوستر گفتند که در تمام داستانها يا کسی به شهر وارد می شود يا کسی از شهرش می رود. آيا اين باعث می شود فقط دو تا داستان داشته باشيم؟ می بينيد که بر اساس همين دو فرم هزاران داستان نوشته شده است.

بخش سوم-قسمت چهارم: تبديل ساختار به رمان


آن چه که در مورد کليسای جامع گفتيم در مورد رمانها هم صادق است. مثلا در رمان "غرور و تعصب" نوشته جين آستين ما همين سير را می بينيم. داستان ما با ورود آقای بينگلی به همسايگی بنتها شروع می شود. و از همان اول سوال اساسی داستان مطرح می شود: "آيا اليزابت ازدواج می کند؟" در طول داستان کشمکشهای مختلفی داريم و در آخر با پايانی خوش می فهميم که اليزابت به مرد دلخواهش می رسد.

پس در اصول کلی بين رمان و داستان کوتاه تفاوتی نيست اما تفاوتهای جزئی وجود دارد:

اولا در رمان حجم سه قسمت بيشتر است. ممکن است يک بخش يا حتی بيشتر فقط به شروع اختصاص داده شود. در رمان اطلاعات بيشتری در مورد شخصيت و برخوردهايش به دست می آوريم.

زير پلاتها

در رمانها حجم زياد به ما اجازه می دهد که زير پلات نيز داشته باشيم. در اين حالت در عرض پلات اصلی پلات ديگری هم حرکت می کند.

در بعضی موارد زير پلات در تضاد با پلات اصلی است. مثال اين موضوع را می تواند در رمان "انا کارنينا" بين سرنوشت آنا از يک سو و سرنوشت لوين از سوی ديگر ديد. يکی نفرين می شود و ديگری نجات میابد.

به خاطر وجود زير پلات داستان به جای يک نقطه اوج، چند نقطه اوج پيدا می کند.

الزاما هر رمانی نبايد زير پلات داشته باشد. مثلا در ناتور دشت وجود زير پلات داستان را می توانست داستان راخراب کند.

چگونه پلات ساخته می شود

با آن چه تا به حال خوانديد، ممکن است بپرسيد: آيا انتظار داريد در همان آغاز نوشتن داستانم قادر باشم سوال اصليم را بشناسم، و تمامی نيازمنديهای ارسطو را نيز رعايت کنم و از آغاز نوشته تمام ملزومات پلات را مد نظر داشته باشم؟

خوشبختانه جواب سوال بالا منفی است.

معمولا پلات چيزی است که به مرور زمان شکل می گيرد. به همين خاطر در پيش نويس اول نيازی نيست هيچکدام از قوائد بالا را رعايت کنيم. قاعده اين است که زمانی را بايد برای استخراج پلات بگذاريم ولی اين زمان نبايد الزاما در شروع نوشتن باشد.

پلات همينطور از شخصيت قابل جدا کردن نيست. در واقع مثل مرغ و تخم مرغ می مانند، گاهی نمی توانی بگوئی کدام اول آمده اند. اما هر کدام اول بيايند دومی را به دنبال خواهند آورد.

ممکن است در آغاز سوال خوبی داشته باشيد، ولی اين وقتی معنی پيدا می کند که به شخصيت خاصی مرتبط شود.

چه شخصيت اول بيايد چه پلات، بايد هر دو جذاب باشند و بايد هر دو در داستان حضور داشته باشند.

تمرين:

يکی از شخصيتهائی که در تمرينهای بخش دوم (بخش شخصيت) آفريديد را انتخاب کنيد. سوال اصلی دراماتيکی برايش پيدا کنيد. برای پيدا کردن سر نخ، آن چه در مورد او نوشتيد را مطالعه کنيد. شايد او مخفيانه پاسخ را نگه داشته باشد، يا شايد سوال را به شما بگويد.

يکی از جاهائی که در آن می توانيد به دنبال سوال اصلی دراماتيک بگرديد، نقطه اوج داستان است. جائی که سوال شما پاسخ داده می شود، حتی اگر ندانيد اين سوال چيست. کاملا شايع است که داستانی بر اساس يک نقطه اوج خوب طراحی شود. اما انقدر پيش نويستان را بخوانيد تا بتوانيد سوال اصلی را پيدا کنيد. اين سوال کليد همه چيز است.

تمرين

اين جمله را به عنوان نقطه اوج داستانی تلقی کنيد: فردی از ميان مکانی پر ازدحام می دود- ميدان تايمز يا شهر پامپلونا وقتی گاوها در آن می دوند، يا مکه درموسم حج....... تصميم بگيريد که شخصيتتان به کجا می رود و چرا، در ذهن داشته باشيد که اين نقطه اوج داستانتان است. حال شروع به نوشتن داستانی کنيد که به سوی اين نقطه اوج حرکت کند. می توانيد شخصيتی از تمرينهای گذشته را به امانت بگيريد. هر چقدر از داستان را که دوست داريد بنويسيد. اما حتی اگر يک جمله می نويسيد بايد به سوی اوج گفته شده حرکت کند.

بخش سوم-قسمت سوم: ساختار پلات


حال ساختار پلات را مطالعه می کنيم. پلات توالی اتفاقاتی است که در يک قطعه در جهت پاسخ دادن به سوال اصلی دراماتيک حرکت می کنند، ساختار شکلی است که توالی اتفاقات را با ترتيب مناسب نگه می دارد. خوشبختانه مدلی ساختار داستان در اختيار ماست.

اين مدل از زمانی که ارسطو آنها را در poetics بيان کرد، وجود داشته است. در واقع خيلی از تفکرات ما در باره داستان نويسی از اين کتاب که خود زاييده تئاتر يونانی و فرم موجود در اسطوره شناسی است به دست آمده است. آن چه ارسطو گفته هنوز هم در داستانها و رمانهای امروزه به کار می رود.

بر اين اساس داستان شروع، ميانه و پايان دارد. حال اين سه جز را با نگاهی به "کليسای جامع" نوشته ريموند کارور مرور می کنيم. اين کتاب داستان مردی است که دوست قديمی همسرش که مردی کور است برای شام به خانه شان آمده است.

شروع

شروع داستان سه کار انجام می دهد: خواننده را به ميانه هيجان داستان می کشاند، تمامی اطلاعات لازم زمينه ای برای سرعت بخشيدن به خواننده را به او می دهد و سوال اصلی دراماتيک را مطرح می کند. اجازه دهيد به نوبت به هر کدام از اين سه وظيفه بپردازيم.

اولين وظيفه شروع داستان در اين است که در زمان مناسب شروع شود. بايد در زمانی شروع شود که ناپايداری زيادی در داستان وجود دارد. اولين جمله کليسای جامع چنين است:

"مرد کور، دوست قديمی زنم، داشت می آمد که شب را با ما سپری کند."

داستان درست زمانی شروع می شود که ناپايداری در زندگی عادی اتفاق می افتد. اين موضوع باعث می شود که خواننده اطلاعات زمينه ای لازم را نداشته باشد. بنابراين هدف دوم شروع اين است که حداقل اطلاعات زمينه ای لازم را بدهد. تعادل در ميزان اطلاعاتی که اينجا داده می شود خيلی مهم است. داستان کليسای جامع در اين زمينه استثناست، چرا که شروع بلندی دارد و در آن مقدار زيادی اطلاعات را مطرح می کند. اولا اطلاعات زيادی در مورد شخصيت اصلی که راويست به دست می آوريم، شخصيتی که نامش برده نمی شود. می فهميم که راوی برداشت خاصی از نابينايان دارد. اين که مرد کور تازه همسرش مرده است و به آنجا می آيد چون اقوام همسرش در آن منطقه زندگی می کنند. و اين که زن راوی ده سال قبل برای مرد کور کار می کرده است.

می فهميم که راوی اهميتی به هيچکدام از موارد بالا نمی دهد. او کارش را دوست ندارد، و دوست و رفيقی ندارد.

هدف راوی داستان عجيب است، هدفی است که او شايد از آن آگاه نباشد. او می خواهد در اينرسی زندگيش چنان بماند که هيچ تجربه جديدی باعث نشود او عميق تر در زندگيش نگاه کند. هدف او اين است که تحت تاثير مهمان نا خوانده اش قرار نگيرد.

داستان با کشمکشی شروع می شود، به خاطر اين که راوی از ورود مرد نابينا وحشت دارد. در بحثی که در شروع داستان است زن می گويد:

"اگر من را دوست داری، اين کار را برای من بکن. و اگر من را دوست نداری، باشد. اما اگر تو دوستی داشتی، هر دوستی، و او به ديدن ما می آمد، من کاری می کردم که او راحت باشد."

سوال اصلی دراماتيک داستان اين است: "آيا راوی، در طی داستان، تغيير می کند، به گونه ای که بتواند واقعا زندگی و خودش را "ببيند"؟

در همان حال که شروع داستان بايد با کشمکش مهمی باشد، اطلاعات زمينه ای را بدهد و سوال اصلی دراماتيک را مطرح کند، بايد در حد امکان کوتاه هم باشد، حتی کوتاه تر از شروع داستان کليسای جامع.

ميانه

هر چند در عمل نمی توان ميانه را از شروع داستان جدا کرد، اما دو مقوله جداگانه هستند. اولا ميانه بيشترين حجم داستان را به خود اختصاص می دهد. بيشترين کار بر عهده آن است. در ميانه عموما، اطلاعات بيشتر، گسترش بيشتر شخصيت و موقعيتهائی که در شروع مطرح شدند، می آيد. همينطور ميانه داستان می گويد که اتفاقات اصلی داستان در کجا به وقوع می پيوندد.

از همه مهمتر، ميانه داستان جائی است که مسير حرکت شخصيت اصلی به سوی هدف مرتب با مانع روبرو می شود. موانعی که مرتب قدرتمند تر می شوند. در ميانه کشمکشها افزايش می يابند و افزايش می يابند تا جائی که ديگر ممکن نباشد از اين بيشتر شوند.

البته اتفاقات ميانه داستان تصادفی نيستند. دنيای داستان دنيای علت و معلول است. همانطور که آقای فاستر می گويد: "ملکه مرد و بعد شاه مرد." يک پلات نيست. ولی "ملکه مرد و شاه از غم مرگ او مرد." می تواند يک پلات باشد.

در کليسای جامع مرز شروع و ميانه مشخص نيست. ولی می توان گفت وقتی مرد نابينا وارد خانه راوی می شود مطمئنا ميانه داستان است. بقيه داستان زنجيره ای از اتفاقات است. هر حرکت شخصيت اصلی حرکتی در شخصيت مخالف (ولی در اينجا مهربان) يعنی مرد کور را باعث می شود. اين مجموعه اتفاقات به جائی می رسد که قرار می شود راوی و مرد نابينا برداشتی که از کليسای جامع دارند را به صورت يک تصوير بر روی کاغذ بياورند. در نهايت يکی از بهترين پايانهای داستان نويسی خلق می شود.

پايان

مخصوصا در داستانهای جديد انتظار می رود که پايان کوتاه ترين قسمت داستان باشد. انتظار نمی رود که در پايان گره گشائی طولانی انجام شود.

پايان داستان بايد الگوی سه C را دنبال کند يعنی: crisis, climax and consequences. بحران، اوج و نتايج. بحران جائی است که تنش به حداکثر می رسد و اوج جائی است که کشمکش می شکند، جائی که پاسخ سوال اصلی دراماتيک داستان را می يابيم. و بعد نتايج، هر چند مختصر، تا پايان داستان گرفته می شود.

کليسای جامع از همين الگو پيروی می کند.

راوی کليسای جامع را می کشد، در حالی که دست مرد نابينا بر روی دست اوست تا طرح او را حس کند. اينجا بحران به اوج می رسد. در اينجا موانع خارجی و داخلی به حدی است که ديگر نمی توان در برابر آن مقاومت کرد، راوی می گويد:

اول جعبه ای کشيدم که شبيه خانه بود. می توانست خانه ای باشد که در آن زندگی می کردم. بعد سقفی روی آنگذاشتم و بعد در هر کناره سقف، مناره مخروطی کشيدم، احمقانه بود. من به نقاشی ادامه دادم. من هنرمند نيستم ولی با اين حال به نقاشی ادامه دادم

زن راوی بيدار می شود و اين صحنه را می بيند و می پرسد چه می کنند. و مرد نابينا داستان را به سمت نقطه اوج هدايت می کند:

مرد نابينا به من گفت:"حالا چشمانت را ببند."

در واقع اگر راوی چشمانش را ببندد، چشمش به سوی درون باز می شود. اما او در درون چه میگويد:

ما همينطور ادامه داديم. انگشتان او انگشتان من را هدايت می کرد تا بر روی کاغذ حرکت کنند. تا به حال چنين احساسی در سر تاسر زندگيم نداشتم.

و بعد نقطه اوج داستان می آيد، جائی که پاسخی که به دنبالش بوديم را پيدا می کنيم. ما پاسخ سوال اصلی داستان را در خط آخر داستان می بينيم، جائی که مرد نابينا از راوی میخواهد که چشمش را باز کند:

اما چشمانم بسته بود. من فکر کردم کمی بيشتر آنها را بسته نگه دارم. فکر کردم بايد اين کار را بکنم.

او گفت:"خوب؟ می بينی؟"

چشمان من همچنان بسته بود. من در خانه ام بودم اين را می دانستم. اما احساس نمی کردم در جائی باشم.

گفتم:" برای خودش چيزی شده"

چنين پايانی می تواند اشک به چشمان خواننده بياورد. ما پاسخ بله را در آخر داستان گرفتيم. راوی برای اولين بار خودش و دنيای اطرافش را به گونه ای جديد می بيند، در حالی که چشمانش بسته است.

اين نقطه اوج، نتايجی هم دارد که در اين مورد در ذهن خواننده دنبال می شود. ما می دانيم که ديگر برای راوی اوضاع مثل قبل نخواهد بود. تمام آنچه دراول داستان ديديم يعنی ترس راوی از تجربيات جديد، برداشت غلطش از افرادی که ملاقات می کند، عدم علاقه اش به خودش و همسرش، ديگر مانند قبل نخواهند بود. البته هيچکدام از اين نتايج مستقيما گفته نمی شود.

می گويند پايان بايد اجتناب ناپذير و در عين حال غير منتظره باشد.

تمرين

به شخصيتی که درتمرين قبل خلق کرديد باز گرديد. حال داستان کاملی با محوريت سوال اصلی دراماتيکی که خلق کرديد بيافرينيد. داستانتان بايد آغاز، ميانه ای با کشمکشهای فزاينده و پايانی با بحران، نقطه اوج و نتايج داشته باشد. اين داستان نبايد طولانی تر از 500 لغت باشد.

بخش سوم-قسمت دوم:شخصيت اصلی


معمولا سوال اصلی دراماتيک حول شخصيت اصلی داستان می گردد. به خاطر همين محوريت شخصيت اصلی است که معمولا فقط يک شخصيت اصلی در داستانها وجود دارد. گر چند به عنوان استثنا داستانهائی نظير يک صد سال تنهائی نوشته مارکز يا آمريکای بنفش نوشته ريک مودی وجود دارند که چندين شخصيت اصلی دارند.

نمونه کلاسيک اين موضوع هولدن کالفيلد، شخصيت اصلی داستان ناتور دشت است. او به عنوان يکی از محبوب ترين شخصيتهای ادبيات شناخته شده است. عليرغم محبوبيت برای ايجاد کشش در داستان نياز به چيز ديگری نيز است: هدف.

هدف

در بخش دوم که در مورد شخصيت صحبت می کرديم، گفتيم که شخصيت اصلی بايد يک تمنای اصلی داشته باشد. اين همان هدف شخصيت اصلی است.

هدف ممکن است اگاهانه يا ناخودآگاه باشد. در هدف ناخودآگاه، شخصيت اصلی به دنبال هدفی است که خود نيز از آن غافل است. ولی در هر دو صورت سوال بايد برای خواننده داستان واضح باشد.

هدف ممکن است ملموس (مانند شغلی که شخصيت اصلی می خواهد) يا ناملموس (احتياج به احساس ارزش) باشد. وقتی که هدفی ناملموس داريم، بهتر است توسط چيزی ملموس در داستان نشان داده شود، در غير اين صورت داستان نيز انتزاعی خواهد شد و مرتب کردن اتفاقات حول يک پلات سخت می گردد.

در ناتور دشت هدف هولدن يافتن جايگاهی است که به آن تعلق داشته باشد. اين هدف با کاری ملموس يعنی رفتن به نيويورک و يافتن فردی که او را درک کند دنبال می شود. با شناختن هدف شخصيت اصلی، سوال اصلی دراماتيک داستان را می توانيم پيدا کنيم: آيا هولدن جايگاه واقعيش در اجتماع را پيدا خواهد کرد؟

تمرين

يک شخصيت اصلی را در نظر بگيريد که همه چيز دارد: خانه، همسر خوب، موقعيت خوب اجتماعی. به اين شخصيت نامی بدهيد و کمی او را بپرورانيد. حال به او هدفی انتزاعی بدهيد. بعد اين هدف را به هدفی ملموسی مرتبط کنيد که در داستان قابل استفاده باشد. اگر اين شخصيت به صورت انتزاعی به دنبال ماجرا باشد، هدف ملموس او قايق نوردی دور دنيا می تواند باشد. راهنمائی: اين هدف بايد از چيزی که زندگی به ظاهر کامل فرد ندارد، بيرون بيايد.

کشمکش

هدف شخصيت اصلی يا در تضاد با خواسته های شخصيتهای ديگر است، يا در تضاد با جامعه يا طبيعت. به هر حال موانعی برای شخصيت اصلی بوجود می آيد. اين موانع کشمکشها را می سازند و بهتر است اين کشمکشها سخت باشند، چرا که پلات بر روی کشمکشها بنا گذاشته می شود.

کشمکشها بايد فزاينده باشند. نيروهائی که شخصيت اصلی را به سوی هدف می کشند و از آن دور می کنند، بايد به مانند دو کشتی گير هم قدرت، همتا باشند.

کشمکش شکلهای متفاوتی دارد. بعضی موانع خارجی هستند، فردی ديگر(شخصيت مخالف يا آنتاگونيست)، اجتماع، خدا.

برخی موانع داخلی هستند، مثل مردی که به دنبال عشق است ولی نمی داند چگونه آن را پيدا کند. داستانهائی که بر ما تاثير می گذارند، معمولا دست کم يک مانع داخلی را در خود دارند.

موانع به همان مقدار که برای شخصيت اصلی ناخوشايند هستند، برای موفقيت داستان مطلوبند.

ناتور دشت پر از کشمکش است. هم خارجی و هم داخلی.

تمرين

به شخصيت اصلی که در تمرين قبلی آفريديم بر می گرديم. ليستی از موانع خارجی و داخلی بسازيد که نگذارند او به هدفش برسد. تعداد زيادی مانع بنويسيد، بيشتر از آن چه بتوانيد در يک داستان استفاده کنيد. و در نهايت سوال اصل دراماتيکی طرح کنيد که در داستانی از اين شخصيت کاربرد داشته باشد. به ياد داشته باشيد که اين بايد سوالی باشد با پاسخ آره يا نه يا شايد.

بخش سوم-قسمت اول: پلات درمقايسه با زندگی واقعی


پلات ، مساله تمرکز

نوشته
David Harris Ebenbach

زندگی جالب است، اتفاقات هيجان انگيز دارد، ولی به ندرت در زندگی پلات يا طرح خاصی می بينيم، و اين بر خلاف آن چيزی است که در داستان کوتاه يا رمان مشاهده می کنيم. حتی مرگ، در زندگی واقعی، وقتی فرا می رسد که کلی کار را نيمه تمام باقی می گذارد.

پلات يکی از اجزای هنر داستان نويسی است که دنيای داستان را از دنيای واقعی جدا می کند. وقتی از کسی در مورد زندگيش بپرسيد :What's it about? به ندرت جوابی می گيريد، ولی انتظار داريد در مورد هر داستانی اين سوال پاسخی داشته باشد. هدف از اين بخش اين است که با وارد کردن پلات به زندگی واقعی، به شما بياموزد که چگونه به آن چه بر کاغذ می نويسيد زندگی ببخشيد.

داستان يا رمانی که دوست داشته ايد را به خاطر بياوريد. به احتمال زياد اين داستان پلاتی داشته است. وقايعی که با واقعه بعدی بيانجامد و به مرور بر حساسيت داستان اضافه کند. بايد اذعان کرد که موفقيت خيلی از شاهکارهای ادبی (مثل ديويد کاپرفيلد) مديون پلات خوب آن بوده است. داستان دنيائی کوچک است که فقط در مورد يک سوال است

سوال دراماتيکِ اصلی

اين سوال اصلی، سوالی است که در آخر داستان با يک آره يا نه قابل پاسخ دادن است. مثلا آيا فلمينگ کار مورد علاقه اش را می يابد؟ مثلا در داستان Magic Barrel نوشته Bernard Malamud سوال اساسی اين است که آيا Leo Flinkle همسری پيدا می کند؟

اين سوال نقطه تمرکز داستان است که همه چيز حول آن شکل می گيرد. در "غرور و تعصب" سوال اساسی اين است که آيا اليزابت بنت به آقای دارسی می رسد. در "زنگها برای که به صدا در می آيند" سوال اين است که آيا "جوردن بنت" می تواند از سرنوشت محتومش فرار کند و ماموريت نظامیش را به سلامت به انجام برساند. ما برای اين به خواندن ادامه می دهيم که می خواهيم پاسخ اين سوال اساسی را پيدا کنيم.

نکته ديگر اين است که در پايان داستان بايد برای سوال پاسخی پيدا کنيم. "آره" يا "نه" يا "شايد". اين پاسخ هر چيزی می تواند باشد، به شرطی که اتفاقات داستان آن را پشتيبانی کند.

به خاطر داشته باشيد که اين پاسخ ، هر چه باشد، اگر توسط dues ex machina يا شانس، يا دخالت معجزه آسای خداوند به دست بيايد، به هيچ وجه خواننده را راضی نخواهد کرد. شايد به همين خاطر باشد که داستانهای ديکنز برای خواننده امروزی خيلی جذاب نيست، به خاطر نقش زياد معجزات در سير داستان.

نکته مهم ديگر اين است که پاسخ شما بايد با سوالتان هماهنگی داشته باشد.

اين سوال اصلی معمولا حاصل ارتباط سه جزء داستان است: شخصيت اصلی، هدف او و کشمکشهائی که سر راهش حاضر می شوند

تمرين

يکی از کارهای مورد علاقه تان را انتخاب کنيد: (مثلا "بر باد رفته" يا تپه هائی همچون فيلهای سفيد"). بعد سوال اصلی که داستان حول آن می گردد را پيدا کنيد. شايد اين کار آسان نباشد، شايد نياز باشد که داستان را دوباره بخوانيد.


۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه

بخش دوم-شخصيت: قسمت آخر


فقط جزييات مرتبط

وقتی شخصيت را شکل می دهيد بايد تمام جزييات را بدانيد. اما وقتی شخصيت را در زمينه داستان قرار می دهيد با يد با دقت فقط جزييات مرتبط را جدا کنيد و بنويسيد.

ممکن است اين نکته که شخصيت شما يک سال و نيم در دانشگاه هاروارد بوده ربطی به موقعيت داستان که مواجه با مرگ حيوان خانگيشان شده اند نداشته باشد.

آنچه در يک اسم نهفته است

اسم شخصيتها موضوعی جزئی نيست، بايد اسمها به شخصيتتان بيايد. از اسمهای معمول مثل جو اسميت استفاده نکنيد، اين اسمها چيز زيادی در مورد شخصيتتان نمی گويند. اسمهای مشابه هم به شخصيتهايتان ندهيد، اين کار خوانندگان را گيج می کند. سعی کنيد از طريق اسم، چيزی را در مورد شخصيتتان روشن کنيد.

بعضی نويسندگان به صورت روشن از معنی اسم برای معرفی شخصيتشان استفاده می کنند. مثلا ديکنز از اسم نيکولاس نيکلبای برای داستانی که در مورد پول است استفاده کرد.

اما اسمها می توانند به طريق غير علنی تری چيزهائی به ما بگويند.

تمرين

به سراغ دفتر راهنمای تلفن برويد. بازش کنيد و نامی را انتخاب کنيد، هر نامی. اين فرد شخصيت شماست. فکر کنيد اين فرد چه کسی می تواند باشد. يا چه شخصيتهائی می توانند با چنين نامی به داستان وارد شوند. اجازه دهيد تصويری در ذهنتان شکل بگيرد. اگر دوست داريد جزيياتی را به صورت تصادفی در مورد او بنويسيد. اگر الهام گرفته ايد می توانيد اين شخصيت را وارد تمرينهای قبلی اين بخش کنيد. و به خاطر داشته باشيد که هر وقت نياز داشتيد شخصيتی را پيدا کنيد می توانيد از اين تمرين استفاده کنيد. در دفتر تلفن اسمهای زيادی است.

بعضی شخصيتها بدون نام هستند، مانند شخصيت اصلی کليسای جامع، گاهی شخصيتها با نامهائی مثل "مرد" "دختر" مثل آن چه در "تپه هائی مانند فيلهای سفيد" اثر همينگوی می بينيم. در اين موارد نويسنده می خواسته که عامدا شخصيتها حالت گمنام داشته باشند. اما سعی کنيد شما به ندرت از اين کار استفاده کنيد، چون ممکن است شما را متظاهر (مقلد) نشان دهد و هم شما را از ابزار مهمی درشخصيت سازی محروم کند.

اسمها مثل کاغذ کادو می مانند، فقط سرنخی از آنچه ممکن است در داخل فرد باشد ارائه می دهند.

بخش دوم-شخصيت: قسمت ششم


انواع شخصيت

لازم نيست که تمام شخصيتهای داستان را به اين مفصلی بپرورانيم. فقط شخصيتهای اصلی بايد اينطور کامل پرورانده شوند.

معمولا هر داستان يک شخصيت اصلی دارد، و در موارد نادر دو شخصيت اصلی در داستان ديده می شود. مثلا در داستان کليسای جامع اثر ريموند کارور، شخصيت اصلی داستان فرد بی نامی است که در اثر ملاقات با فردی نابينا ديدش به دنيا عوض می شود.

بعضی داستانها يک شخصيت مخالف يا آنتاگونيست هم دارند. مثلا فرد نابينا در کليسای جامع شخصيت مخالف به حساب می آيد.

شخصيت ممکن است يک سطحی Flat يا چند سطحی Round باشد. شخصيتهای چند سطحی کاملا پرداخته شده اند و مانند انسانهای واقعی هستند. آقای فاستر می گويد شخصيت چند سطحی می تواند خواننده را به گونه ای متقاعد کننده متعجب کند، اين خاصيت از تضاد و پايداری شخصيت ناشی می شود. شخصيتهای تک بعدی فقط در اعمال جزئی داستان نقش دارند. شخصيت يک بعدی الزاما بد نيست. اگر به شخصيتی که بايد تک بعدی باشد، عمق بدهيم خواننده را دچار گمراهی می کند، و باعث می شود تمرکزش را از دست بدهد.

نمايش دادن و گفتن

دو روش اصلی برای به نشان دادن شخصيت داريم. نمايش دادن و گفتن. گفتن در مورد شخصيت ، ساده ترين راه است مثلا در داستان مردی با بازوی طلائی، راوی به سادگی به خواننده می گويد که "فرانکی ماچين" و دوستش که در زندان نشسته اند، چگونه شخصيتی هستند.

اما در گفتن نبايد زياده روی کرد. رساندن اطلاعات از طريق نمايش دادن جذاب تر از گفتن مستقيم اطلاعات است. حسن ديگر نشان دادن اين است که اجازه می دهد به آهستگی با شخصيت داستان آشنا شويم و اين آن چيزی است که در زندگی واقعی اتفاق می افتد.

چهار راه برای به نمايش گذاشتن شخصيت وجود دارد:

عمل

صحبت

ظاهر

فکر

  1. عمل: عمل قویترين راه به نمايش گذاشتن شخصيت است. با وجودی که تمام اعمال قسمتی از شخصيت را روشن می کنند، اما اعمالی که در زمان بحران روی می دهند جوهره نيت و خود واقعی شخصيت را نشان می دهند.
  2. صحبت: شخصيتها از طريق کلامشان هم بيان می شوند. چه می گويد، چگونه آن را می گويد و آنچه نمی گويد، همگی شخصيت را روشن می کنند. اگر شما بخواهيد کسی را بشناسيد چه می کنيد؟ با او حرف می زنيد.
  3. ظاهر:يک نگاه به يک فرد، کلی اطلاعات در مورد شخصيت او به شما می دهد.
  4. فکر: بر خلاف فيلم و نمايشنامه در داستان اين مزيت را داريم که می توانيم به ذهن شخصيتها نفوذ کنيم.

از اين چهار روش برای نشان دادن شخصيتتان استفاده کنيد. در کليسای جامع ، زن راوی منتظر مهمانی است، مرد کوری به نام رابرت. وقتی که راوی برای اولين بار اين مرد نابينا را می بيند، نويسنده به بهترين وجهی از اين چهار روش برای نشان دادنش استفاده می کند.

همينطور می توانيم از اين چهار روش در جهاتی مخالف استفاده کنيم و از اثر جذاب اين تضاد استفاده کنيم. ما خود نيز همين گونه هستيم : آيا ما هميشه همان چيزی را که فکر می کنيم درکلاممان می گوييم؟

تمرين

به شخصيتی بر می گرديم که شما پرسشنامه را برايش پر کرديد. الان شما بايد اين شخصيت را در دنيا قرار دهيد و اجازه دهيد که خودش را نشان دهد. تصور کنيد اين فرد برای اولين بار به اتاق انتظار پزشکی وارد می شود. نوع درمانی که نياز دارد را خودتان تعيين کنيد ( می تواند حيوان خانگی يا همسرش را باخود بياورد.)، احتمال دارد اين فرد کمی عصبی باشد. اين فرد را در اتاق انتظار نگه داريد و در آنچا از طريق چهار روش گفته شده شخصيت او را به نمايش بگذاريد. برای کمک، می توانيد موقعيت را پر استرس تر کنيد. مثلا فردی را ببيند که گلوله خورده است، شخصيت شما چه می کند؟

۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

بخش دوم -شخصيت: قسمت پنجم


شخصيتها از کجا می آيند؟

گاهی شخصيتها را از آدمهائی که می شناسيم الهام می گيريم، گاهی از خودمان. ولی به خاطر داشته باشيد هر وقت از انسانهای واقعی برای شخصيت اصلی الهام می گيريد برای خلاقيت خود جا بگذاريد.

همينطور شما می توانيد از انسانهائی که نمی شناسيد الهام بگيريد. به نظاره نشستن ديگران برای ايجاد شخصيت بسيار مفيد است. انسانها را در حال فعاليت مشاهده کنيد و بعد حدس بزنيد در چه نوع موقعيتی قرار دارند. اگر دختری را در صف اتوبوس می بينيد که اشکش را به زور نگه داشته، از خود بپرسيد چه چيز باعث اين حالت شده است.

بعد می توانيد گامی فراتر برويد و سوال "چه می شد اگر؟" را بپرسيد. چه می شد اگر کسی بيايد کنار دختر و سعی کند او را آرام کند؟

شما همچنين می توانيد از شخصيتهائی که در خيالتان هستند هم استفاده کنيد.

آشنا شدن با شخصيت

همان طور که برای شناختن يک دوست وقت می گذاريد برای آشنائی با شخصيت داستانتان نيز وقت بگذاريد، حتی برای شخصيتهای بدی که در زندگی واقعی نمی توانند دوستتان باشند. شخصيتتان را در سناريوهای مختلف قرار دهيد و تصور کنيد که چگونه خود را از موقعيت نجات می دهند يا بيشتر در مشکلشان فرو می روند.

وقتی که به شخصيتتان جان می بخشيد، بايد موراد زير را مد نظر داشته باشيد:

  1. ظاهر: شخصيت شما چطوری می ایستد، چه لباسی می پوشد، موقع راه رفتن چه ژستی می گيرد. شخصيتتان را سه بعدی مجسم کنيد. وضعيتی که شخصيت با آن در دنيا حاضر می شود، نکات مهمی از نگرش او به ما می دهد
  2. زمينه: زنی که در خانواده ای با 17 بچه بزرگ شده تجربه متفاوتی به نسبت کسی که تنها بچه خانواده بوده است دارد.
  3. شخصيت روانشناسانه: اين قمست تحت تاثير دو قسمت قبلی است.
  4. هويت اوليه : شخصيت شما ازخودش چه برداشتی دارد؟ از چند نفر بپرسيد: شما که هستيد؟ بعضی شغلشان برخی نژاد يا سن يا جنسشان را می گويند. جواب اين سوال هويت اوليه فرد است.

سوالات:

برای شناختن بهتر شخصيتتان سوالات متعددی در مورد او بپرسيد. برخی نويسندگان ليستی از سوالات دارند، اين سوالات تکليف خوبی برای بدست آوردن دانش در مورد شخصييتتان است.

ممکن است با سوالات اساسی شروع کنيد:
- اسم، اسم مستعار

- رنگ مو، رنگ چشم

- خصوصيت برجسته چهره، علائم مادر زادی، جای زخم و چگونگی بوجود آمدن آن

- محل تولد، محل زندگی، خانه اش را چه می نامد

- وقت عصبانی است کجا می رود؟

- بزرگترين ترسش چيست؟ به چه کسی آن را می گويد؟ به چه کسی هرگز نمی گويد؟ چرا؟

- رازی دارد؟

- چه چيز او را به خنده وا می دارد؟

- چه زمانی عاشق بوده؟ چه زمانی قلبش شکسته؟

بعد با سوالات غير معمول تر در شخصيت او عميق تر شويد:

- الان در يخچالش چيست؟ کف اتاقش؟ در سطل آشغالش

- به پايش نگاه کنيد. چه می بينيد، چه کفشی به پا دارد.

- وقتی به آشپزخانه کودکی فکر می کند، چه بوئی به خاطرش می آيد.

- وقتی خانه تکانی شب عيد می کند، چه چيز را راحت دور می اندازد، چه چيز را سخت، چرا؟

- پنجشنبه ظهر چه می کند

- خاطره ای که به يادش مانده کدام است؟

- اگر شبی بيرون بخواهد برود، کجا می رود چه می پوشد؟

برای دسترسی به ليستی از اين سوالات می توانيد به آدرس www.writingclasses.com مراجعه کنيد.

مسلما تمام اين اطلاعات را در داستانتان استفاده نمی کنيد، و نبايدهم اين کار را بکنيد. آقای فارستر در کتاب جنبه های رمان می گويد، شخصيت وقتی حقيقی می شود که نويسنده همه چيز را در موردش بداند: " او ممکن است تصميم بگيرد که همه چيزی که می داند را نگويد، خيلی از حقايق آشکار ممکن است مخفی بماند. اما به بايد به ما اين احساس را بدهد که اگر چه شخصيت توضيح داده نشده است اما قابل توضيح دادن است...."

تمرين:

بيرون برويد و شخصيتی را پيدا کنيد، کسی را که نمی شناسيد نظاره کنيد، مثلا کسی در رستوران يا کسی که فقط کمی می شناسيدش، مثل کارمند بانکی که هفته ای يک بار می بينيدش. اگر دوست داريد با او حرف بزنيد، البته مجبور نيستيد اين کار را بکنيد. يادداشت برداريد، در ذهن يا بر روی کاغذ. بعد جنبه های ناشناخته فرد را با ليست سوالات پيشنهاد شده پر کنيد. شايد جزييات زيادی را مجبور باشيد خودتان بسازيد، اشکالی ندارد، داستان همين است.

بخش دوم- شخصيت: قسمت چهارم


ثباتconsistency

عليرغم وجود صفات متضاد، شخصيت شما بايد ثبات داشته باشند. اگر شخصيتی داريم که صبور نيست ولی درمقابل پوستر سيرکی متوقف می شود، اين خصيصه متضاد است. اما اگر شخصيت ما در نه صفحه داستان خيلی اخمو و جدی است بعد در يک صحنه او را مثل بچه ها سوار چرخ و فلک تصوير کنيم اين عدم ثبات است.

اگر در داستان زمينه سازی کنيم می توانيم گاهی خصائص خارج از شخصيت را به فردی نسبت دهيم. مثلا شخصيتی خجالتی اگر بخواهد شجاع شود بايد قبلا سرنخ بدهيم.

مثلا در داستان Queen Devil نوشته Kathy Hepinstall، نيک که برادر راويست، کار تعجب برانگيزی انجام می دهد ،او به سمت همسرش شليک می کند و (به نظر می رسد ) که او را می کشد. تا اين نقطه داستان او را مردی علاقه مند به زن و فرزندانی می بينيم که او را ترک کرده اند. او مردی است که وقتی شانه موی دخترش را میبيند می گويد :" بچه من، دختر شيرين من"

چه چيز شخصيت نيک را باور پذير و با ثبات می کد؟ شدت خشم او که در طول داستان مشخص است. در طول داستان انرژی خشم او که در عمق رشد می کند نشان داده می شود.

در شخصيت سازی نيازمند متعجب کردن خواننده هستيد. اين کار را رييس برامدنِ خجالتی و متواضع در آخر داستان پرواز بر فراز آشيانه فاخته بافرار از بيمارستان روانی انجام می دهد. يا مانند "جوی" در "آدمهای خوب روستا" ی فلانری او کانر که بر خلاف شخصيت تلخ و عبوسش، پای چوبيش را در می آورد و خود را در مقابل بايبل فروشنده آسيب پذير میکند. شماشخصيتی با ثبات می خواهيد، امااين به اين دليل نيست که شخصيتی داشته باشد که تمام کارهايش قابل پيش بينی باشد، به گونه ای که امکان تغيير يا عدم تطابق در او وجود نداشته باشد.

قابليت تغيير

شخصيتها بايد قابليت تغيير داشته باشند و اين خصوصا برای شخصيت اصلی مهم است. همانطورکه تمنای شخصيت اصلی داستان راجلو می برد، تغيير در شخصيت اوج داستان رامی سازد.

اين تغيير لازم نيست الزاما در آخر داستان باشد، يا تغييری کامل و فراگير باشد. اگر پتانسيل تغيير را اطراف شخصيتتان نسازيد شخصيت شما قابل پيش بينی می شود.

در بانو و سگش نوشته چخوف ديمتری شخصيت اصلی تغيير بزرگی می کند. در ابتدای داستان نگرش او به جنس مونث که او نژاد پست می نامدش، تحقير آميز است، ( با وجودی که دو روز بدون آنها نمی تواند بماند.) زن او هوش کمی دارد. داستان حول تمنای ديميتری برای آنا در شهر يالتا می گردد. در آخر داستان ديميتری حس می کند که برای اولين بار در عمرش عاشق شده است. داستان در حالی تمام می شود که ديميتری سرش را بين دو دست گرفته و فکر می کند چگونه ممکن است به آنا برسد. نگرش او از اين که زنها چيزی معمول هستند به اين که يک زن خاص برايش کاملا ضروری است تغيير می يابد.

تمرين:

به شخصيتی باز می گرديم که برايش تمنا و خصائص متضاد متصور شديد. زمان آن رسيده که به اين شخصيت زندگی بدهيد. متنی بنويسيد که درآن اين شخصيت به دنبال تمنایش باشد. برای مثال هنرپيشه زن به مسابقه ای می رود که به آن دعوت نشده ( بله، اين که در مقابل شخصيتتان موانع ايجاد کنيد، کمک بزرگی به شما می کند.) لازم نيست در اين تمرين شخصيت را به سرانجام برسانيد فقط سعی کنيد اتفای بيفتد که به شخصيت اصلی اجازه دهد هر دو خصيصه متضادش را بروز دهد، همينطور سعی کنيد سرنخی به جا بگذاريد که نشان دهد شخصيت می تواند تغيير کند. کار مشکلی است، پس اگر متن جالبی از آب در نيامد ناراحت نشويد. ابعاد شخصيت يک شبه ظاهر نمی شوند.

بخش دوم- شخصيت: قسمت سوم


خصائص متضاد

از عوامل جذاب ذاتی انسان وجود خصائص متضاداست، برخی قابل اغماض ولی گاهی تنش زا. اين تضادهای فرصتهای مناسبی برای پيچيده کردن شخصيت ايجادمی کند. مثلا درکتاب اوتز می بينيم که کانی با دوستانش به يک نوع و با خانوادهاش به گونه ای ديگر رفتار می کند.

می توانيد به دنبال خصائص متضاد در مکانهائی بگرديد که خصوصيتهای شخصيتی غير منتظر يا ناهماهنگ رخ می دهد. لازم نيست که قهرمان فوتبالی را دچار لوکمی کنيد وبعد ترسش از بيماری را نشان دهيد، موردی خفيف تر مثل جريحه دار شدن احساسش به خاطر فحش خوردن در بازی را درنظر بگيريد. چنين کاری درجه کمی از پيچيدگی را بدون قابليت پيش بينی در شخصيت شما ايجاد می کند.

هر خصيصه متضادی را که استفاده می کنيد، به خاطر داشته باشيد که نبايد علنی باشد. اين تضادها بايد به صورتی غير محسوس در شخصيت سازی تنيده شده باشند.

تمرين:

به شخصيتی که برايش تمنائی در نظر گرفته بوديد برگرديم. به اين شخصيت دو خصيصه متضاد بدهيد. فرض کنيم هنرپيشه زنی را خلق کرده باشيد که تمنايش بردن مسابقه ايست. شايد او خيلی ملاحظه مردم را بکند ولی وقتی احساس رقابت باکسی بکند به عجوزه ای تبديل شود. اين خصائص متضاد را بنويسيد. بعدا به اين شخصيت باز خواهيم گشت.

بخش دوم - شخصيت: قسمت دوم


  1. پيچيدگی انسانی

هيچ چيز در داستان کسل کننده تر از شخصيتی نيست که مانند ميليونها شخصيت ديگر عمل کند: مادر بزرگ مهربان، بيمار قهرمان. انسان به راحتی به دام اين انسانها که به صورت يک تيپ هستند می افتد. وقتی شخصيتی خلق می کنيد به دنبال جزييات خاص و منحصر به فردی بگرديد که آنها را پيچيده می کند. تاريخچه زندگی، تجربيات و خاطرات ما، ما را از ديگران متمايز می کند.

در کتاب Joyce Carol Oates به نام "where are you going, where have you been?" کانی، شخصيت اصلی، دختر پانزده ساله ايست که درونگرا و با احساس عدم امنيت است. نويسنده در همين جا متوقف نمی شود. او به کانی خصائصی می دهد که او را از يک تيپ فرا تر می برد. کانی، صدای زير نفس گير مسحور کننده ای دارد که فکر می کنی همه چيز را به زور می خواهد به طرف متقابل بقبولاند. او از دوستانش کنار می گيرد. او از خواهرش به خاطر اين که در 24 سالگی هنوز در خانه مانده و به زيبائی کانی نيست نفرت دارد. او فکر می کند که مادرش به خاطر زيبائيش او را بيشتر دوست دارد، و به همين خاطر خواهرش هميشه با او جدل دارد. در نهايت وقتی خانواده او در خانه نبودند و آرنولد فرند او را تهديد می کند که اگر تسليم او نشود به خانواده اش آزار می رساند، کانی کوتاه می آيد و خودش را برای خانواده اش قربانی می کند.

چيزهای کوچکی مثل صدای کانی تا چيزهای بزرگ مثل تصميم او نشان می دهد که او يک بچه 15 ساله عادی نيست. او شخصيتی چند بعدی است.

يکی از جنبه های تيپ سازی شخصيت کامل بد يا کامل خوب است. ارسطو گفته است که شخصيت داستان بايد کسی باشد که " بدشانسی هايش به خاطر نقص کوچک يا خطائی پيش آمده باشد. " شخصيت شما خوش شانس باشد يا بدشانس، به ياد داشته باشيد که نقطه ضعفهای کوچک او را جذاب تر می کند.

فرانکی ماچين شخصيت اصلی داستان "مردی با بازوی طلائی" اثر نلسون آلگرن ، فردی است که کارش هدايت ورق بازيهای بارهای شيکاگوست. او ذاتا فرد خوبی است با چند نقطه ضعف. اعتياد به مواد مخدر. فرار از همسرش که در خانه روی ويلچير است و ارتباط با زنی به نام مالی او.

شخصيتهای بد هم نبايد کامل بد باشند.

وقتی لوليتا چاپ شد، بحثهای زيادی در پی داشت. نوباکوف کار سختی انجام داده بود: او به جنبه های انسانی شخصيت مشمئز کننده وفادار مانده بود. هومبرت شخصيتی منفور است اما نوباکوف به خصائصی مانند: هوش، شرم از ضعفش و نهايتا عشق واقعی به لوليتا را داده بود.

ادبيات پر از انسانهای بدی است که چون تکه ای از وجود خودمان را در آنها می بينيم به آنها علاقه مند می شويم. ما در هومبرت تمنائی را میبينيم که نمی توانيم در برابرش مقاومت کنيم. اين تمنا برای برخی از ما غذای چرب است، برا برخی سيگار، برای برخی تماشای زياد تلويزيون.

تمرين

بدترين آدمی که در زندگی ملاقات کرديد را به خاطر بياوريد. رئيسی روانی، يا دوستی خائن. يا چنين فردی را بيافرينيد. بعد کيفيت ممتازی را به او ببخشيد: مهربانی، همدردی، علاقه به حيوانات. بعد قطعه ای بنيويسيد که اين فرد را در عمل ببينيم. شايد همسر سابق مردم آزاری را نشان دهيد که به فرد بی خانه ای کمک می کند سر پناه پيدا کند يا دزد بانکی که برای زنی که تازه ملاقات کرده پرستار بچه پيدا می کند. نتيجه؟ انسان بد چند بعدی.

بخش دوم شخصيت : قسمت اول


شخصيت: چنان واقعی که سايه از خود به جا بگذارند

نويسنده: برندی ريزنوبر

يکی از اتفاقات اصلی و جالبی که در هنگام خواندن داستان اتفاق می افتد، ملاقات و آشنائی با انسانهاست. اين انسانها شخصيتهای داستان هستند که داستان را به جلو می برند. "پرواز بر فراز آشيانه فاخته " بدون راندل مک مورفی، چه می شد؟

هر چه بيشتر بتوانيد نوشته تان را اداره کنيد تا شخصيتهائی که واقعا احساس می شوند درست کنيد، تا توهم يک انسان واقعی را بر روی صفحه ايجاد کنيد، بيشتر احتمال دارد که خواننده شما در گير داستان شود.

فرآيند ايجاد شخصيت واقعی

  1. ضرب آهنگ تمنا: تمنا در قلب هر شخصيت چند بعدی می تپد. شخصيت بايد چيزی را بطلبد. تمنا نيروی محرک طبيعت انسانی است. اگر بهترين شخصيت دنيا را هم بيافرينی، ولی تمنائی نداشته باشد، و توی مبل لم بدهد، نظر هيچ خواننده ای را جلب نمی کند، ولی درهمين شخصيت تمنای سفر با بالون از يک سر دنيای به سر ديگر دنيا را بگذار و جذابيت داستان خلق می شود.

تمنای شخصيت داستان می تواند بزرگ و عظيم باشد مانند، تسکين تنهائی، گرفتن انتقام مرگ پسر، يا صعود به اورست. يا می تواند کوچک باشد: فرار از غر و لند همسری بيمار، يا مراقبت از بوته ارکيده ای برای گل دادن.

کوچک يا بزرگ بودن اين تمنا مهم نيست، مهم اين است که شخصيت داستان بدجوری آن را بخواهد. شخصيت بدون تمنا خواننده را خسته می کند.

حسن وقت گذاشت برای ترسيم شخصيتی که خواسته قوی دارد اين است که از ديدگاه خواسته شخصيت سير داستان رشد ساختار يافته ای می يابد. برای مثال در داستان لوليتا نوشته ولاديمير نابوکوف، شخصيت اصلی به نام هومبرت هومبرت به دخترهای نوجوان تمايل دارد. داستان حول تمنای هومبرت برای دست يافتن به لوليتا که دختری با اين خصائص است شکل میگيرد. اگر هومبرت به اين شدت لوليتا را نمی خواست داستان شکل نمی گرفت.

گاهی اوقات تمنای شخصيت اصلی به آن صورت که در لوليتا می بينيم، روشن و واضح نيست. برای مثال در "So much water, So close to home" اثر ريموند کارور، کِلِر سعی دارد با تصميم همسرش مبنی بر ادامه ماهيگير بعد از يافتن جسدی در رودخانه کنار بيايد. شوهر او و دوستانش مچ جسد را به تنه درختی می بندند تا در محل بماند تا به ماهيگيری ادامه دهند و بعد سر راه خانه از طريق تلفنی وجود جسد را به پليس گزارش می دهند. داستان حول کلر می گردد که می خواهد دريابد که در آن آخر هفته چه اتفاقی افتاد و چرا همسرش و دوستانش با جسد چنين بی احساس برخورد کردند. به خاطر تمنای شديد کلر برای فهم اين موضوع و سوالاتی که از همسرش می کند، بحث و جدلی بينشان در می گيرد. او در روزنامه های به دنبال اطلاعات می گردد و در مراسم تشيع زن متوفی شرکت می کند. تمنای کلر برای فهم مساله با تصميمهای شوهرش در هم می آميزد و به داستان پيچيدگی و کشش می بخشند.

تمرين

به شخصيتی فکر کنيد. اگر اين کار خيلی کلی است به هنرپيشه ، خواننده يا شعبده بازی فکر کنيد که در دوره ميانسالی است و در می يابد که دوران طلائی حرفه اش گذشته است. يا والدين فرزندی را در نظر بگيريد که با بچه خود مشکل دارند. بعد تمنائی برای اين شخصيت در نظر بگيريد. تمنائی که او را به پيش ببرد. سعی کنيد اين تمنا چيزی ملموس باشد: پول، بريدن از حرفه، تماس با فرد خاصی. از انتخاب تمناهای انتزاعی مثل عشق و يا رشد شخصی اجتناب کنيد. وقتی که شخصيت و تمنايش را يافتيد، بنويسيد و کنارشان بگذاريد. ما به زودی به اين شخصيت باز می گرديم.

کارگاه داستان نويسی گوتهام


در پستهای بعدی قرار بر اين است که هر دو هفته يک بار در چند قسمت خلاصه يک بخش از کتاب "کارگاه داستان نويسی گوتهام" را بياورم. تمرينهای آن را هم ذکر می کنم. بدين ترتيب ظرف چند ماه انگار يک کارگاه داستان نويسی خارجکی را با هم گزرانده ايم. اين طور با هم همکلاسی همی می شويم.
اين کارگاه کارگاه نويسندگی خلاق است که می توانيد اطلاعات آن را در سايت زير پيدا کنيد:
www.writingclasses.com
البته اميدورام فيلتر شکن داشته باشيد، چون برای خودمم کلی سوال است که چنين سايتی چی می تونه داشته باشه که فيلتر شده باشد.
کتابی که خلاصه آن را می آورم مال سال 2003 است، وبه علت اين که از تعريفهای حوصله سر بر بگذرم از بخش دوم آن که مربوط به نوشتن در مورد شخصيت است شروع می کن.
ش

۱۳۸۶ دی ۲۳, یکشنبه

پلات: صحنه و پيامد


اسمش را طرح بگذاريد يا پيرنگ يا پلات، در هر صورت به معنی "اتفاقاتی است که در يک داستان در جهت رسيدن به تاثيری هنری يا عاطفی روی می دهد."

اين مجموعه اتفاقات را از سه سطح يا ارتفاع می توان نگاه کرد. اگر از سطح خيلی بالا به "پيرنگ" نگاه کنيم، فقط شروع، ميانه و پايان را می بينيم.

وقتی کمی ارتفاع را کم کنيم و "پيرنگ" را با جزييات بيشتر ببينيم، تعدادی صحنه و پيامد به چشم می ايد .

وقتی "پيرنگ" را کاملا از نزديک مشاهده کنيم، در کوچکترين سطح تعدادی کنش و واکنش ( محرک و پاسخ) می بينيم. اينها تمام کنش و واکنشهائی هستند که نويسنده از آنها استفاده می کند تا بر روی شخصيتهای داستان تاثير بگذارد.

مجموعه اين کنش و واکنشها "خط سير" داستان را می سازند که معمولا از 6 تکه ساخته شده است:

1. موقعيت آغازين: اتفاق اوليه ای که داستان را شروع می کند

2. ناپايداری: هدفی که شخصيت داستان بايدبه آن برسد را روشن می کند

3. گره فکنی: موانعی که شخصيت اصلی با آن روبرو می شود و با پيشرفت داستان پيچيده می شود.

4. نقطه اوج: بالاترين نقطه جذابيت داستان است

5. گره گشائی: آن چيزی است که بعد از حل تمام مشکلات بر سر شخصيت اصلی داستان می آيد.

6. نتيجه گيری

صحنه و پيامد:

اگر "پيرنگ" را موتور داستان به حساب آوريم، بايد صحنه و پيامد را پيستون داستان بناميم.

در فيلم سينمائی صحنه داريم. اما سينما فاقد پيامد است، پيامد چيزی است که غنا داستان را ايجاد می کند و سينما به دنبال دستيابی به آن است.

پيامد موتوری است که جنبه احساسی داستان را می سازد، چسبی است که صحنه ها را در کنار هم نگه می دارد و کمک می کند که هر صحنه به صحنه بعدی متصل شود.

آقای بيکهام (1993) می گويد: پيامد جزء ساختاری منعطفی و ابزاری برای شخصيت سازی عميق، آناليز انگيزه ها، و توضيح برنامه ريزی شخصيت است.

بعد از هر صحنه ای که تنش يا ناپايداری را نشان می دهد، پيامدی بايد بيايد که از چهار جز تشکيل شده است:

  1. احساسات
  2. فکر
  3. تصميم
  4. عمل

مشخصه اصلی صحنه ناپايداری و مشخصه اصلی پيامد احساس و منطق است.

همان طور که می بينيد چهار جز پيامد، همان چهار جزئی هستندکه به طور عادی در رفتار انسانی برای رسيدن به هدف مشاهده می شود.

الگوئی که معمولا در يک صحنه رعايت می شود به ترتيب زير است:

  1. تعريف هدف
  2. معرفی و گسترش ناپايداری
  3. شکست شخصيت در رسيدن به هدفش که در واقع فاجعه ای تاکتيکی است که داستان را به پيش می برد

اهدافی که از اجرا يا پياده سازی صحنه در داستان دنبال می شود عبارتند از:

  1. جلو بردن داستان- بيان مشکل يا سخت تر کردن آن
  2. نمايش ناپايدار
  3. معرفی شخصيت
  4. ايجاد تعليق
  5. دادن اطلاعات
  6. خلق جو يا اتمسفر
  7. رشد درونمايه اصلی داستان
عکس اين صفحه را از زاينده رود زيبا و از روی سی و سه پل گرفتم.