آن چه که در مورد کليسای جامع گفتيم در مورد رمانها هم صادق است. مثلا در رمان "غرور و تعصب" نوشته جين آستين ما همين سير را می بينيم. داستان ما با ورود آقای بينگلی به همسايگی بنتها شروع می شود. و از همان اول سوال اساسی داستان مطرح می شود: "آيا اليزابت ازدواج می کند؟" در طول داستان کشمکشهای مختلفی داريم و در آخر با پايانی خوش می فهميم که اليزابت به مرد دلخواهش می رسد.
پس در اصول کلی بين رمان و داستان کوتاه تفاوتی نيست اما تفاوتهای جزئی وجود دارد:
اولا در رمان حجم سه قسمت بيشتر است. ممکن است يک بخش يا حتی بيشتر فقط به شروع اختصاص داده شود. در رمان اطلاعات بيشتری در مورد شخصيت و برخوردهايش به دست می آوريم.
زير پلاتها
در رمانها حجم زياد به ما اجازه می دهد که زير پلات نيز داشته باشيم. در اين حالت در عرض پلات اصلی پلات ديگری هم حرکت می کند.
در بعضی موارد زير پلات در تضاد با پلات اصلی است. مثال اين موضوع را می تواند در رمان "انا کارنينا" بين سرنوشت آنا از يک سو و سرنوشت لوين از سوی ديگر ديد. يکی نفرين می شود و ديگری نجات میابد.
به خاطر وجود زير پلات داستان به جای يک نقطه اوج، چند نقطه اوج پيدا می کند.
الزاما هر رمانی نبايد زير پلات داشته باشد. مثلا در ناتور دشت وجود زير پلات داستان را می توانست داستان راخراب کند.
چگونه پلات ساخته می شود
با آن چه تا به حال خوانديد، ممکن است بپرسيد: آيا انتظار داريد در همان آغاز نوشتن داستانم قادر باشم سوال اصليم را بشناسم، و تمامی نيازمنديهای ارسطو را نيز رعايت کنم و از آغاز نوشته تمام ملزومات پلات را مد نظر داشته باشم؟
خوشبختانه جواب سوال بالا منفی است.
معمولا پلات چيزی است که به مرور زمان شکل می گيرد. به همين خاطر در پيش نويس اول نيازی نيست هيچکدام از قوائد بالا را رعايت کنيم. قاعده اين است که زمانی را بايد برای استخراج پلات بگذاريم ولی اين زمان نبايد الزاما در شروع نوشتن باشد.
پلات همينطور از شخصيت قابل جدا کردن نيست. در واقع مثل مرغ و تخم مرغ می مانند، گاهی نمی توانی بگوئی کدام اول آمده اند. اما هر کدام اول بيايند دومی را به دنبال خواهند آورد.
ممکن است در آغاز سوال خوبی داشته باشيد، ولی اين وقتی معنی پيدا می کند که به شخصيت خاصی مرتبط شود.
چه شخصيت اول بيايد چه پلات، بايد هر دو جذاب باشند و بايد هر دو در داستان حضور داشته باشند.
تمرين:
يکی از شخصيتهائی که در تمرينهای بخش دوم (بخش شخصيت) آفريديد را انتخاب کنيد. سوال اصلی دراماتيکی برايش پيدا کنيد. برای پيدا کردن سر نخ، آن چه در مورد او نوشتيد را مطالعه کنيد. شايد او مخفيانه پاسخ را نگه داشته باشد، يا شايد سوال را به شما بگويد.
يکی از جاهائی که در آن می توانيد به دنبال سوال اصلی دراماتيک بگرديد، نقطه اوج داستان است. جائی که سوال شما پاسخ داده می شود، حتی اگر ندانيد اين سوال چيست. کاملا شايع است که داستانی بر اساس يک نقطه اوج خوب طراحی شود. اما انقدر پيش نويستان را بخوانيد تا بتوانيد سوال اصلی را پيدا کنيد. اين سوال کليد همه چيز است.
تمرين
اين جمله را به عنوان نقطه اوج داستانی تلقی کنيد: فردی از ميان مکانی پر ازدحام می دود- ميدان تايمز يا شهر پامپلونا وقتی گاوها در آن می دوند، يا مکه درموسم حج....... تصميم بگيريد که شخصيتتان به کجا می رود و چرا، در ذهن داشته باشيد که اين نقطه اوج داستانتان است. حال شروع به نوشتن داستانی کنيد که به سوی اين نقطه اوج حرکت کند. می توانيد شخصيتی از تمرينهای گذشته را به امانت بگيريد. هر چقدر از داستان را که دوست داريد بنويسيد. اما حتی اگر يک جمله می نويسيد بايد به سوی اوج گفته شده حرکت کند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر