۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

بخش دوم - شخصيت: قسمت دوم


  1. پيچيدگی انسانی

هيچ چيز در داستان کسل کننده تر از شخصيتی نيست که مانند ميليونها شخصيت ديگر عمل کند: مادر بزرگ مهربان، بيمار قهرمان. انسان به راحتی به دام اين انسانها که به صورت يک تيپ هستند می افتد. وقتی شخصيتی خلق می کنيد به دنبال جزييات خاص و منحصر به فردی بگرديد که آنها را پيچيده می کند. تاريخچه زندگی، تجربيات و خاطرات ما، ما را از ديگران متمايز می کند.

در کتاب Joyce Carol Oates به نام "where are you going, where have you been?" کانی، شخصيت اصلی، دختر پانزده ساله ايست که درونگرا و با احساس عدم امنيت است. نويسنده در همين جا متوقف نمی شود. او به کانی خصائصی می دهد که او را از يک تيپ فرا تر می برد. کانی، صدای زير نفس گير مسحور کننده ای دارد که فکر می کنی همه چيز را به زور می خواهد به طرف متقابل بقبولاند. او از دوستانش کنار می گيرد. او از خواهرش به خاطر اين که در 24 سالگی هنوز در خانه مانده و به زيبائی کانی نيست نفرت دارد. او فکر می کند که مادرش به خاطر زيبائيش او را بيشتر دوست دارد، و به همين خاطر خواهرش هميشه با او جدل دارد. در نهايت وقتی خانواده او در خانه نبودند و آرنولد فرند او را تهديد می کند که اگر تسليم او نشود به خانواده اش آزار می رساند، کانی کوتاه می آيد و خودش را برای خانواده اش قربانی می کند.

چيزهای کوچکی مثل صدای کانی تا چيزهای بزرگ مثل تصميم او نشان می دهد که او يک بچه 15 ساله عادی نيست. او شخصيتی چند بعدی است.

يکی از جنبه های تيپ سازی شخصيت کامل بد يا کامل خوب است. ارسطو گفته است که شخصيت داستان بايد کسی باشد که " بدشانسی هايش به خاطر نقص کوچک يا خطائی پيش آمده باشد. " شخصيت شما خوش شانس باشد يا بدشانس، به ياد داشته باشيد که نقطه ضعفهای کوچک او را جذاب تر می کند.

فرانکی ماچين شخصيت اصلی داستان "مردی با بازوی طلائی" اثر نلسون آلگرن ، فردی است که کارش هدايت ورق بازيهای بارهای شيکاگوست. او ذاتا فرد خوبی است با چند نقطه ضعف. اعتياد به مواد مخدر. فرار از همسرش که در خانه روی ويلچير است و ارتباط با زنی به نام مالی او.

شخصيتهای بد هم نبايد کامل بد باشند.

وقتی لوليتا چاپ شد، بحثهای زيادی در پی داشت. نوباکوف کار سختی انجام داده بود: او به جنبه های انسانی شخصيت مشمئز کننده وفادار مانده بود. هومبرت شخصيتی منفور است اما نوباکوف به خصائصی مانند: هوش، شرم از ضعفش و نهايتا عشق واقعی به لوليتا را داده بود.

ادبيات پر از انسانهای بدی است که چون تکه ای از وجود خودمان را در آنها می بينيم به آنها علاقه مند می شويم. ما در هومبرت تمنائی را میبينيم که نمی توانيم در برابرش مقاومت کنيم. اين تمنا برای برخی از ما غذای چرب است، برا برخی سيگار، برای برخی تماشای زياد تلويزيون.

تمرين

بدترين آدمی که در زندگی ملاقات کرديد را به خاطر بياوريد. رئيسی روانی، يا دوستی خائن. يا چنين فردی را بيافرينيد. بعد کيفيت ممتازی را به او ببخشيد: مهربانی، همدردی، علاقه به حيوانات. بعد قطعه ای بنيويسيد که اين فرد را در عمل ببينيم. شايد همسر سابق مردم آزاری را نشان دهيد که به فرد بی خانه ای کمک می کند سر پناه پيدا کند يا دزد بانکی که برای زنی که تازه ملاقات کرده پرستار بچه پيدا می کند. نتيجه؟ انسان بد چند بعدی.

هیچ نظری موجود نیست: