۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

بخش سوم-قسمت دوم:شخصيت اصلی


معمولا سوال اصلی دراماتيک حول شخصيت اصلی داستان می گردد. به خاطر همين محوريت شخصيت اصلی است که معمولا فقط يک شخصيت اصلی در داستانها وجود دارد. گر چند به عنوان استثنا داستانهائی نظير يک صد سال تنهائی نوشته مارکز يا آمريکای بنفش نوشته ريک مودی وجود دارند که چندين شخصيت اصلی دارند.

نمونه کلاسيک اين موضوع هولدن کالفيلد، شخصيت اصلی داستان ناتور دشت است. او به عنوان يکی از محبوب ترين شخصيتهای ادبيات شناخته شده است. عليرغم محبوبيت برای ايجاد کشش در داستان نياز به چيز ديگری نيز است: هدف.

هدف

در بخش دوم که در مورد شخصيت صحبت می کرديم، گفتيم که شخصيت اصلی بايد يک تمنای اصلی داشته باشد. اين همان هدف شخصيت اصلی است.

هدف ممکن است اگاهانه يا ناخودآگاه باشد. در هدف ناخودآگاه، شخصيت اصلی به دنبال هدفی است که خود نيز از آن غافل است. ولی در هر دو صورت سوال بايد برای خواننده داستان واضح باشد.

هدف ممکن است ملموس (مانند شغلی که شخصيت اصلی می خواهد) يا ناملموس (احتياج به احساس ارزش) باشد. وقتی که هدفی ناملموس داريم، بهتر است توسط چيزی ملموس در داستان نشان داده شود، در غير اين صورت داستان نيز انتزاعی خواهد شد و مرتب کردن اتفاقات حول يک پلات سخت می گردد.

در ناتور دشت هدف هولدن يافتن جايگاهی است که به آن تعلق داشته باشد. اين هدف با کاری ملموس يعنی رفتن به نيويورک و يافتن فردی که او را درک کند دنبال می شود. با شناختن هدف شخصيت اصلی، سوال اصلی دراماتيک داستان را می توانيم پيدا کنيم: آيا هولدن جايگاه واقعيش در اجتماع را پيدا خواهد کرد؟

تمرين

يک شخصيت اصلی را در نظر بگيريد که همه چيز دارد: خانه، همسر خوب، موقعيت خوب اجتماعی. به اين شخصيت نامی بدهيد و کمی او را بپرورانيد. حال به او هدفی انتزاعی بدهيد. بعد اين هدف را به هدفی ملموسی مرتبط کنيد که در داستان قابل استفاده باشد. اگر اين شخصيت به صورت انتزاعی به دنبال ماجرا باشد، هدف ملموس او قايق نوردی دور دنيا می تواند باشد. راهنمائی: اين هدف بايد از چيزی که زندگی به ظاهر کامل فرد ندارد، بيرون بيايد.

کشمکش

هدف شخصيت اصلی يا در تضاد با خواسته های شخصيتهای ديگر است، يا در تضاد با جامعه يا طبيعت. به هر حال موانعی برای شخصيت اصلی بوجود می آيد. اين موانع کشمکشها را می سازند و بهتر است اين کشمکشها سخت باشند، چرا که پلات بر روی کشمکشها بنا گذاشته می شود.

کشمکشها بايد فزاينده باشند. نيروهائی که شخصيت اصلی را به سوی هدف می کشند و از آن دور می کنند، بايد به مانند دو کشتی گير هم قدرت، همتا باشند.

کشمکش شکلهای متفاوتی دارد. بعضی موانع خارجی هستند، فردی ديگر(شخصيت مخالف يا آنتاگونيست)، اجتماع، خدا.

برخی موانع داخلی هستند، مثل مردی که به دنبال عشق است ولی نمی داند چگونه آن را پيدا کند. داستانهائی که بر ما تاثير می گذارند، معمولا دست کم يک مانع داخلی را در خود دارند.

موانع به همان مقدار که برای شخصيت اصلی ناخوشايند هستند، برای موفقيت داستان مطلوبند.

ناتور دشت پر از کشمکش است. هم خارجی و هم داخلی.

تمرين

به شخصيت اصلی که در تمرين قبلی آفريديم بر می گرديم. ليستی از موانع خارجی و داخلی بسازيد که نگذارند او به هدفش برسد. تعداد زيادی مانع بنويسيد، بيشتر از آن چه بتوانيد در يک داستان استفاده کنيد. و در نهايت سوال اصل دراماتيکی طرح کنيد که در داستانی از اين شخصيت کاربرد داشته باشد. به ياد داشته باشيد که اين بايد سوالی باشد با پاسخ آره يا نه يا شايد.

هیچ نظری موجود نیست: