حال ساختار پلات را مطالعه می کنيم. پلات توالی اتفاقاتی است که در يک قطعه در جهت پاسخ دادن به سوال اصلی دراماتيک حرکت می کنند، ساختار شکلی است که توالی اتفاقات را با ترتيب مناسب نگه می دارد. خوشبختانه مدلی ساختار داستان در اختيار ماست.
اين مدل از زمانی که ارسطو آنها را در poetics بيان کرد، وجود داشته است. در واقع خيلی از تفکرات ما در باره داستان نويسی از اين کتاب که خود زاييده تئاتر يونانی و فرم موجود در اسطوره شناسی است به دست آمده است. آن چه ارسطو گفته هنوز هم در داستانها و رمانهای امروزه به کار می رود.
بر اين اساس داستان شروع، ميانه و پايان دارد. حال اين سه جز را با نگاهی به "کليسای جامع" نوشته ريموند کارور مرور می کنيم. اين کتاب داستان مردی است که دوست قديمی همسرش که مردی کور است برای شام به خانه شان آمده است.
شروع
شروع داستان سه کار انجام می دهد: خواننده را به ميانه هيجان داستان می کشاند، تمامی اطلاعات لازم زمينه ای برای سرعت بخشيدن به خواننده را به او می دهد و سوال اصلی دراماتيک را مطرح می کند. اجازه دهيد به نوبت به هر کدام از اين سه وظيفه بپردازيم.
اولين وظيفه شروع داستان در اين است که در زمان مناسب شروع شود. بايد در زمانی شروع شود که ناپايداری زيادی در داستان وجود دارد. اولين جمله کليسای جامع چنين است:
"مرد کور، دوست قديمی زنم، داشت می آمد که شب را با ما سپری کند."
داستان درست زمانی شروع می شود که ناپايداری در زندگی عادی اتفاق می افتد. اين موضوع باعث می شود که خواننده اطلاعات زمينه ای لازم را نداشته باشد. بنابراين هدف دوم شروع اين است که حداقل اطلاعات زمينه ای لازم را بدهد. تعادل در ميزان اطلاعاتی که اينجا داده می شود خيلی مهم است. داستان کليسای جامع در اين زمينه استثناست، چرا که شروع بلندی دارد و در آن مقدار زيادی اطلاعات را مطرح می کند. اولا اطلاعات زيادی در مورد شخصيت اصلی که راويست به دست می آوريم، شخصيتی که نامش برده نمی شود. می فهميم که راوی برداشت خاصی از نابينايان دارد. اين که مرد کور تازه همسرش مرده است و به آنجا می آيد چون اقوام همسرش در آن منطقه زندگی می کنند. و اين که زن راوی ده سال قبل برای مرد کور کار می کرده است.
می فهميم که راوی اهميتی به هيچکدام از موارد بالا نمی دهد. او کارش را دوست ندارد، و دوست و رفيقی ندارد.
هدف راوی داستان عجيب است، هدفی است که او شايد از آن آگاه نباشد. او می خواهد در اينرسی زندگيش چنان بماند که هيچ تجربه جديدی باعث نشود او عميق تر در زندگيش نگاه کند. هدف او اين است که تحت تاثير مهمان نا خوانده اش قرار نگيرد.
داستان با کشمکشی شروع می شود، به خاطر اين که راوی از ورود مرد نابينا وحشت دارد. در بحثی که در شروع داستان است زن می گويد:
"اگر من را دوست داری، اين کار را برای من بکن. و اگر من را دوست نداری، باشد. اما اگر تو دوستی داشتی، هر دوستی، و او به ديدن ما می آمد، من کاری می کردم که او راحت باشد."
سوال اصلی دراماتيک داستان اين است: "آيا راوی، در طی داستان، تغيير می کند، به گونه ای که بتواند واقعا زندگی و خودش را "ببيند"؟
در همان حال که شروع داستان بايد با کشمکش مهمی باشد، اطلاعات زمينه ای را بدهد و سوال اصلی دراماتيک را مطرح کند، بايد در حد امکان کوتاه هم باشد، حتی کوتاه تر از شروع داستان کليسای جامع.
ميانه
هر چند در عمل نمی توان ميانه را از شروع داستان جدا کرد، اما دو مقوله جداگانه هستند. اولا ميانه بيشترين حجم داستان را به خود اختصاص می دهد. بيشترين کار بر عهده آن است. در ميانه عموما، اطلاعات بيشتر، گسترش بيشتر شخصيت و موقعيتهائی که در شروع مطرح شدند، می آيد. همينطور ميانه داستان می گويد که اتفاقات اصلی داستان در کجا به وقوع می پيوندد.
از همه مهمتر، ميانه داستان جائی است که مسير حرکت شخصيت اصلی به سوی هدف مرتب با مانع روبرو می شود. موانعی که مرتب قدرتمند تر می شوند. در ميانه کشمکشها افزايش می يابند و افزايش می يابند تا جائی که ديگر ممکن نباشد از اين بيشتر شوند.
البته اتفاقات ميانه داستان تصادفی نيستند. دنيای داستان دنيای علت و معلول است. همانطور که آقای فاستر می گويد: "ملکه مرد و بعد شاه مرد." يک پلات نيست. ولی "ملکه مرد و شاه از غم مرگ او مرد." می تواند يک پلات باشد.
در کليسای جامع مرز شروع و ميانه مشخص نيست. ولی می توان گفت وقتی مرد نابينا وارد خانه راوی می شود مطمئنا ميانه داستان است. بقيه داستان زنجيره ای از اتفاقات است. هر حرکت شخصيت اصلی حرکتی در شخصيت مخالف (ولی در اينجا مهربان) يعنی مرد کور را باعث می شود. اين مجموعه اتفاقات به جائی می رسد که قرار می شود راوی و مرد نابينا برداشتی که از کليسای جامع دارند را به صورت يک تصوير بر روی کاغذ بياورند. در نهايت يکی از بهترين پايانهای داستان نويسی خلق می شود.
پايان
مخصوصا در داستانهای جديد انتظار می رود که پايان کوتاه ترين قسمت داستان باشد. انتظار نمی رود که در پايان گره گشائی طولانی انجام شود.
پايان داستان بايد الگوی سه C را دنبال کند يعنی: crisis, climax and consequences. بحران، اوج و نتايج. بحران جائی است که تنش به حداکثر می رسد و اوج جائی است که کشمکش می شکند، جائی که پاسخ سوال اصلی دراماتيک داستان را می يابيم. و بعد نتايج، هر چند مختصر، تا پايان داستان گرفته می شود.
کليسای جامع از همين الگو پيروی می کند.
راوی کليسای جامع را می کشد، در حالی که دست مرد نابينا بر روی دست اوست تا طرح او را حس کند. اينجا بحران به اوج می رسد. در اينجا موانع خارجی و داخلی به حدی است که ديگر نمی توان در برابر آن مقاومت کرد، راوی می گويد:
اول جعبه ای کشيدم که شبيه خانه بود. می توانست خانه ای باشد که در آن زندگی می کردم. بعد سقفی روی آنگذاشتم و بعد در هر کناره سقف، مناره مخروطی کشيدم، احمقانه بود. من به نقاشی ادامه دادم. من هنرمند نيستم ولی با اين حال به نقاشی ادامه دادم
زن راوی بيدار می شود و اين صحنه را می بيند و می پرسد چه می کنند. و مرد نابينا داستان را به سمت نقطه اوج هدايت می کند:
مرد نابينا به من گفت:"حالا چشمانت را ببند."
در واقع اگر راوی چشمانش را ببندد، چشمش به سوی درون باز می شود. اما او در درون چه میگويد:
ما همينطور ادامه داديم. انگشتان او انگشتان من را هدايت می کرد تا بر روی کاغذ حرکت کنند. تا به حال چنين احساسی در سر تاسر زندگيم نداشتم.
و بعد نقطه اوج داستان می آيد، جائی که پاسخی که به دنبالش بوديم را پيدا می کنيم. ما پاسخ سوال اصلی داستان را در خط آخر داستان می بينيم، جائی که مرد نابينا از راوی میخواهد که چشمش را باز کند:
اما چشمانم بسته بود. من فکر کردم کمی بيشتر آنها را بسته نگه دارم. فکر کردم بايد اين کار را بکنم.
او گفت:"خوب؟ می بينی؟"
چشمان من همچنان بسته بود. من در خانه ام بودم اين را می دانستم. اما احساس نمی کردم در جائی باشم.
گفتم:" برای خودش چيزی شده"
چنين پايانی می تواند اشک به چشمان خواننده بياورد. ما پاسخ بله را در آخر داستان گرفتيم. راوی برای اولين بار خودش و دنيای اطرافش را به گونه ای جديد می بيند، در حالی که چشمانش بسته است.
اين نقطه اوج، نتايجی هم دارد که در اين مورد در ذهن خواننده دنبال می شود. ما می دانيم که ديگر برای راوی اوضاع مثل قبل نخواهد بود. تمام آنچه دراول داستان ديديم يعنی ترس راوی از تجربيات جديد، برداشت غلطش از افرادی که ملاقات می کند، عدم علاقه اش به خودش و همسرش، ديگر مانند قبل نخواهند بود. البته هيچکدام از اين نتايج مستقيما گفته نمی شود.
می گويند پايان بايد اجتناب ناپذير و در عين حال غير منتظره باشد.
تمرين
به شخصيتی که درتمرين قبل خلق کرديد باز گرديد. حال داستان کاملی با محوريت سوال اصلی دراماتيکی که خلق کرديد بيافرينيد. داستانتان بايد آغاز، ميانه ای با کشمکشهای فزاينده و پايانی با بحران، نقطه اوج و نتايج داشته باشد. اين داستان نبايد طولانی تر از 500 لغت باشد.