۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

8 قانون برای نوشتن داستان


8 قانون برای نوشتن داستان ،به نقل از Kurt Vonnegut

1. به گونه ای از وقت خواننده ناشناخته ات استفاده کن، که اصلا احساس اتلاف وقت نکند.

2. به خواننده دست کم يک شخصيت بده که بتواند با او احساس همدلی کند.

3. هر شخصيتی بايد به دنبال چيزی باشد، حتی اگر شده يک ليوان آب.

4. هر جمله ای در داستان بايد يکی از اين دو کار را بکند: به شناخت شخصيت کمک کند يا داستان را به جلو ببرد.

5. تا حد امکان داستان را از نقطه ای نزديک به پايان شروع کن.

6. مردم آزار باش. هر قدر شخصيتهايت آدمهای بی گناه و خوبی باشند مهم نيست، اتفاقات وحشتناکی را پيش رويشان قرار بده- تا خواننده بفهمد شخصيتهايت واقعا چه جور آدمهائی هستند.

7. فقط برای خوشايند يک نفر بنويس. اگر می خواهی پنجره ای بگشائی و به تمامی افراد دنيا عشق بورزی، داستانت به اصطلاح افتضاح می شود.

8. در اسرع وقت، تا جائی که می توانی به خواننده ات اطلاعات بده. گور پدر تعليق، خواننده بايد چنان اطلاعات کاملی از اصل ماجرا، علت و زمان آن داشته باشد که اگر سوسکها چند صفحه آخر را خوردند بتواند خودش داستان را تمام کند.

http://www.novelr.com/2007/11/15/kurt-vonneguts-8-rules-for-writing-fiction

۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

بخش سوم-قسمت پنجم:طرح داستان Outline


وقتی که سوال اصلی دراماتيک داستانتان مشخص شد بايد طرح کلی outline داستانتان را تهيه کنيد. خيليها از اين کار امتناع دارند، ولی اين کار اجتناب ناپذير است. طرح داستان به شما کمک می کند تا بدانيد در کجا کشمکش ايجاد کنيد و کجا نقطه اوج داستان را قرار دهيد.

برای در آوردن طرح اول بايد داستانتان را به شروع ميانه و پايان تقسيم کنيد. و بعد در مورد جزييات هر کدام کار کنيد. در مورد شروع بايد بدانيد کدام قسمت داستان را برای شروع انتخاب کنيد، چه اطلاعاتی بدهيد و سوال اصلی دراماتيک داستانتان چيست. در مور ميانه بنويسيد که چه اطلاعات ديگری ضروری است. شخصيت اصلی با چه کشمکشهائی روبرو می شود. و چگونه کشمکشها افزايش می يابد. و در پايان بحران، نقطه اوج و نتايج را بايد طرح کنيد.

راه ديگر نوشتن طرح اين است که تمام حوادث داستان را بنويسيد و مطمئن باشيدکه هر کدام از آنها کشمکشی بين شخصيت اصلی و هدفش ايجاد می کنند. بعد اين حوادث را به گونه ای مرتب کنيد که مطمئن شويد در هر قدم کشمکشها افزايش می يابد. به هر حال مجبور نيستيد تا آخر کار از طرح کلی خودتان پيروی کنيد، مسلما آن را عوض خواهيد کرد. اما اين طرح کلی به عنوان راهنمائی برای شما خواهد بود.

به ياد داشته باشيد که نيازی نيست که حتما قبل از شروع نوشتن پلات شما قطعی شده باشد. ممکن است صفحه ها بنويسيد تا پلات داستان دستتان بيايد. اما به خاطر داشته باشيد در آخر کار بايد پلات کار شما مشخص باشد.

تمرين

طرح کلی برای يک داستان کوتاه بنويسيد که به ترتيب زير باشد: داستان با شخصيت اصلی که می خواهد به سفر برود شروع شود. مقصد می تواند خيلی نزديک، حتی فروشگاه سر خيابان يا خيلی دور تا آن سر دنيا باشد. اما داستان بايد با رسيدن شخصيت اصلی به مقصد يا بازگشتش به خانه تمام شود. طرح کلی شما بايد شروع ، ميانه و پايان، و همينطور بحران ، نقطه اوج و نتايج مشخص داشته باشد. سعی نکنيد همه چيز کامل باشد. می توانيد انتخابتهای مختلف را مد نظر قرار دهيد.

فرم در برابر فرمول

وقتی اين گونه درمورد پلات صحبت می کنيم خيلی از نويسندگان عصبانی می شوند. صحبت کردن در مورد مدلها و طرح کلی شايد باعث شود کار نويسندگی مثل قرار دادن اعداد در فرمول به نظر بيايد. در واقع تضادی بين ملزومات رعايت يک فرم و ماهيت بی حد و مرز خلاقيت وجود ندارد.

با اين که فرمهای اساسی محدود هستند، اما امکان ايجاد خلاقيت در آنها بسيار زياد است. زمانی آقای فوستر گفتند که در تمام داستانها يا کسی به شهر وارد می شود يا کسی از شهرش می رود. آيا اين باعث می شود فقط دو تا داستان داشته باشيم؟ می بينيد که بر اساس همين دو فرم هزاران داستان نوشته شده است.

بخش سوم-قسمت چهارم: تبديل ساختار به رمان


آن چه که در مورد کليسای جامع گفتيم در مورد رمانها هم صادق است. مثلا در رمان "غرور و تعصب" نوشته جين آستين ما همين سير را می بينيم. داستان ما با ورود آقای بينگلی به همسايگی بنتها شروع می شود. و از همان اول سوال اساسی داستان مطرح می شود: "آيا اليزابت ازدواج می کند؟" در طول داستان کشمکشهای مختلفی داريم و در آخر با پايانی خوش می فهميم که اليزابت به مرد دلخواهش می رسد.

پس در اصول کلی بين رمان و داستان کوتاه تفاوتی نيست اما تفاوتهای جزئی وجود دارد:

اولا در رمان حجم سه قسمت بيشتر است. ممکن است يک بخش يا حتی بيشتر فقط به شروع اختصاص داده شود. در رمان اطلاعات بيشتری در مورد شخصيت و برخوردهايش به دست می آوريم.

زير پلاتها

در رمانها حجم زياد به ما اجازه می دهد که زير پلات نيز داشته باشيم. در اين حالت در عرض پلات اصلی پلات ديگری هم حرکت می کند.

در بعضی موارد زير پلات در تضاد با پلات اصلی است. مثال اين موضوع را می تواند در رمان "انا کارنينا" بين سرنوشت آنا از يک سو و سرنوشت لوين از سوی ديگر ديد. يکی نفرين می شود و ديگری نجات میابد.

به خاطر وجود زير پلات داستان به جای يک نقطه اوج، چند نقطه اوج پيدا می کند.

الزاما هر رمانی نبايد زير پلات داشته باشد. مثلا در ناتور دشت وجود زير پلات داستان را می توانست داستان راخراب کند.

چگونه پلات ساخته می شود

با آن چه تا به حال خوانديد، ممکن است بپرسيد: آيا انتظار داريد در همان آغاز نوشتن داستانم قادر باشم سوال اصليم را بشناسم، و تمامی نيازمنديهای ارسطو را نيز رعايت کنم و از آغاز نوشته تمام ملزومات پلات را مد نظر داشته باشم؟

خوشبختانه جواب سوال بالا منفی است.

معمولا پلات چيزی است که به مرور زمان شکل می گيرد. به همين خاطر در پيش نويس اول نيازی نيست هيچکدام از قوائد بالا را رعايت کنيم. قاعده اين است که زمانی را بايد برای استخراج پلات بگذاريم ولی اين زمان نبايد الزاما در شروع نوشتن باشد.

پلات همينطور از شخصيت قابل جدا کردن نيست. در واقع مثل مرغ و تخم مرغ می مانند، گاهی نمی توانی بگوئی کدام اول آمده اند. اما هر کدام اول بيايند دومی را به دنبال خواهند آورد.

ممکن است در آغاز سوال خوبی داشته باشيد، ولی اين وقتی معنی پيدا می کند که به شخصيت خاصی مرتبط شود.

چه شخصيت اول بيايد چه پلات، بايد هر دو جذاب باشند و بايد هر دو در داستان حضور داشته باشند.

تمرين:

يکی از شخصيتهائی که در تمرينهای بخش دوم (بخش شخصيت) آفريديد را انتخاب کنيد. سوال اصلی دراماتيکی برايش پيدا کنيد. برای پيدا کردن سر نخ، آن چه در مورد او نوشتيد را مطالعه کنيد. شايد او مخفيانه پاسخ را نگه داشته باشد، يا شايد سوال را به شما بگويد.

يکی از جاهائی که در آن می توانيد به دنبال سوال اصلی دراماتيک بگرديد، نقطه اوج داستان است. جائی که سوال شما پاسخ داده می شود، حتی اگر ندانيد اين سوال چيست. کاملا شايع است که داستانی بر اساس يک نقطه اوج خوب طراحی شود. اما انقدر پيش نويستان را بخوانيد تا بتوانيد سوال اصلی را پيدا کنيد. اين سوال کليد همه چيز است.

تمرين

اين جمله را به عنوان نقطه اوج داستانی تلقی کنيد: فردی از ميان مکانی پر ازدحام می دود- ميدان تايمز يا شهر پامپلونا وقتی گاوها در آن می دوند، يا مکه درموسم حج....... تصميم بگيريد که شخصيتتان به کجا می رود و چرا، در ذهن داشته باشيد که اين نقطه اوج داستانتان است. حال شروع به نوشتن داستانی کنيد که به سوی اين نقطه اوج حرکت کند. می توانيد شخصيتی از تمرينهای گذشته را به امانت بگيريد. هر چقدر از داستان را که دوست داريد بنويسيد. اما حتی اگر يک جمله می نويسيد بايد به سوی اوج گفته شده حرکت کند.

بخش سوم-قسمت سوم: ساختار پلات


حال ساختار پلات را مطالعه می کنيم. پلات توالی اتفاقاتی است که در يک قطعه در جهت پاسخ دادن به سوال اصلی دراماتيک حرکت می کنند، ساختار شکلی است که توالی اتفاقات را با ترتيب مناسب نگه می دارد. خوشبختانه مدلی ساختار داستان در اختيار ماست.

اين مدل از زمانی که ارسطو آنها را در poetics بيان کرد، وجود داشته است. در واقع خيلی از تفکرات ما در باره داستان نويسی از اين کتاب که خود زاييده تئاتر يونانی و فرم موجود در اسطوره شناسی است به دست آمده است. آن چه ارسطو گفته هنوز هم در داستانها و رمانهای امروزه به کار می رود.

بر اين اساس داستان شروع، ميانه و پايان دارد. حال اين سه جز را با نگاهی به "کليسای جامع" نوشته ريموند کارور مرور می کنيم. اين کتاب داستان مردی است که دوست قديمی همسرش که مردی کور است برای شام به خانه شان آمده است.

شروع

شروع داستان سه کار انجام می دهد: خواننده را به ميانه هيجان داستان می کشاند، تمامی اطلاعات لازم زمينه ای برای سرعت بخشيدن به خواننده را به او می دهد و سوال اصلی دراماتيک را مطرح می کند. اجازه دهيد به نوبت به هر کدام از اين سه وظيفه بپردازيم.

اولين وظيفه شروع داستان در اين است که در زمان مناسب شروع شود. بايد در زمانی شروع شود که ناپايداری زيادی در داستان وجود دارد. اولين جمله کليسای جامع چنين است:

"مرد کور، دوست قديمی زنم، داشت می آمد که شب را با ما سپری کند."

داستان درست زمانی شروع می شود که ناپايداری در زندگی عادی اتفاق می افتد. اين موضوع باعث می شود که خواننده اطلاعات زمينه ای لازم را نداشته باشد. بنابراين هدف دوم شروع اين است که حداقل اطلاعات زمينه ای لازم را بدهد. تعادل در ميزان اطلاعاتی که اينجا داده می شود خيلی مهم است. داستان کليسای جامع در اين زمينه استثناست، چرا که شروع بلندی دارد و در آن مقدار زيادی اطلاعات را مطرح می کند. اولا اطلاعات زيادی در مورد شخصيت اصلی که راويست به دست می آوريم، شخصيتی که نامش برده نمی شود. می فهميم که راوی برداشت خاصی از نابينايان دارد. اين که مرد کور تازه همسرش مرده است و به آنجا می آيد چون اقوام همسرش در آن منطقه زندگی می کنند. و اين که زن راوی ده سال قبل برای مرد کور کار می کرده است.

می فهميم که راوی اهميتی به هيچکدام از موارد بالا نمی دهد. او کارش را دوست ندارد، و دوست و رفيقی ندارد.

هدف راوی داستان عجيب است، هدفی است که او شايد از آن آگاه نباشد. او می خواهد در اينرسی زندگيش چنان بماند که هيچ تجربه جديدی باعث نشود او عميق تر در زندگيش نگاه کند. هدف او اين است که تحت تاثير مهمان نا خوانده اش قرار نگيرد.

داستان با کشمکشی شروع می شود، به خاطر اين که راوی از ورود مرد نابينا وحشت دارد. در بحثی که در شروع داستان است زن می گويد:

"اگر من را دوست داری، اين کار را برای من بکن. و اگر من را دوست نداری، باشد. اما اگر تو دوستی داشتی، هر دوستی، و او به ديدن ما می آمد، من کاری می کردم که او راحت باشد."

سوال اصلی دراماتيک داستان اين است: "آيا راوی، در طی داستان، تغيير می کند، به گونه ای که بتواند واقعا زندگی و خودش را "ببيند"؟

در همان حال که شروع داستان بايد با کشمکش مهمی باشد، اطلاعات زمينه ای را بدهد و سوال اصلی دراماتيک را مطرح کند، بايد در حد امکان کوتاه هم باشد، حتی کوتاه تر از شروع داستان کليسای جامع.

ميانه

هر چند در عمل نمی توان ميانه را از شروع داستان جدا کرد، اما دو مقوله جداگانه هستند. اولا ميانه بيشترين حجم داستان را به خود اختصاص می دهد. بيشترين کار بر عهده آن است. در ميانه عموما، اطلاعات بيشتر، گسترش بيشتر شخصيت و موقعيتهائی که در شروع مطرح شدند، می آيد. همينطور ميانه داستان می گويد که اتفاقات اصلی داستان در کجا به وقوع می پيوندد.

از همه مهمتر، ميانه داستان جائی است که مسير حرکت شخصيت اصلی به سوی هدف مرتب با مانع روبرو می شود. موانعی که مرتب قدرتمند تر می شوند. در ميانه کشمکشها افزايش می يابند و افزايش می يابند تا جائی که ديگر ممکن نباشد از اين بيشتر شوند.

البته اتفاقات ميانه داستان تصادفی نيستند. دنيای داستان دنيای علت و معلول است. همانطور که آقای فاستر می گويد: "ملکه مرد و بعد شاه مرد." يک پلات نيست. ولی "ملکه مرد و شاه از غم مرگ او مرد." می تواند يک پلات باشد.

در کليسای جامع مرز شروع و ميانه مشخص نيست. ولی می توان گفت وقتی مرد نابينا وارد خانه راوی می شود مطمئنا ميانه داستان است. بقيه داستان زنجيره ای از اتفاقات است. هر حرکت شخصيت اصلی حرکتی در شخصيت مخالف (ولی در اينجا مهربان) يعنی مرد کور را باعث می شود. اين مجموعه اتفاقات به جائی می رسد که قرار می شود راوی و مرد نابينا برداشتی که از کليسای جامع دارند را به صورت يک تصوير بر روی کاغذ بياورند. در نهايت يکی از بهترين پايانهای داستان نويسی خلق می شود.

پايان

مخصوصا در داستانهای جديد انتظار می رود که پايان کوتاه ترين قسمت داستان باشد. انتظار نمی رود که در پايان گره گشائی طولانی انجام شود.

پايان داستان بايد الگوی سه C را دنبال کند يعنی: crisis, climax and consequences. بحران، اوج و نتايج. بحران جائی است که تنش به حداکثر می رسد و اوج جائی است که کشمکش می شکند، جائی که پاسخ سوال اصلی دراماتيک داستان را می يابيم. و بعد نتايج، هر چند مختصر، تا پايان داستان گرفته می شود.

کليسای جامع از همين الگو پيروی می کند.

راوی کليسای جامع را می کشد، در حالی که دست مرد نابينا بر روی دست اوست تا طرح او را حس کند. اينجا بحران به اوج می رسد. در اينجا موانع خارجی و داخلی به حدی است که ديگر نمی توان در برابر آن مقاومت کرد، راوی می گويد:

اول جعبه ای کشيدم که شبيه خانه بود. می توانست خانه ای باشد که در آن زندگی می کردم. بعد سقفی روی آنگذاشتم و بعد در هر کناره سقف، مناره مخروطی کشيدم، احمقانه بود. من به نقاشی ادامه دادم. من هنرمند نيستم ولی با اين حال به نقاشی ادامه دادم

زن راوی بيدار می شود و اين صحنه را می بيند و می پرسد چه می کنند. و مرد نابينا داستان را به سمت نقطه اوج هدايت می کند:

مرد نابينا به من گفت:"حالا چشمانت را ببند."

در واقع اگر راوی چشمانش را ببندد، چشمش به سوی درون باز می شود. اما او در درون چه میگويد:

ما همينطور ادامه داديم. انگشتان او انگشتان من را هدايت می کرد تا بر روی کاغذ حرکت کنند. تا به حال چنين احساسی در سر تاسر زندگيم نداشتم.

و بعد نقطه اوج داستان می آيد، جائی که پاسخی که به دنبالش بوديم را پيدا می کنيم. ما پاسخ سوال اصلی داستان را در خط آخر داستان می بينيم، جائی که مرد نابينا از راوی میخواهد که چشمش را باز کند:

اما چشمانم بسته بود. من فکر کردم کمی بيشتر آنها را بسته نگه دارم. فکر کردم بايد اين کار را بکنم.

او گفت:"خوب؟ می بينی؟"

چشمان من همچنان بسته بود. من در خانه ام بودم اين را می دانستم. اما احساس نمی کردم در جائی باشم.

گفتم:" برای خودش چيزی شده"

چنين پايانی می تواند اشک به چشمان خواننده بياورد. ما پاسخ بله را در آخر داستان گرفتيم. راوی برای اولين بار خودش و دنيای اطرافش را به گونه ای جديد می بيند، در حالی که چشمانش بسته است.

اين نقطه اوج، نتايجی هم دارد که در اين مورد در ذهن خواننده دنبال می شود. ما می دانيم که ديگر برای راوی اوضاع مثل قبل نخواهد بود. تمام آنچه دراول داستان ديديم يعنی ترس راوی از تجربيات جديد، برداشت غلطش از افرادی که ملاقات می کند، عدم علاقه اش به خودش و همسرش، ديگر مانند قبل نخواهند بود. البته هيچکدام از اين نتايج مستقيما گفته نمی شود.

می گويند پايان بايد اجتناب ناپذير و در عين حال غير منتظره باشد.

تمرين

به شخصيتی که درتمرين قبل خلق کرديد باز گرديد. حال داستان کاملی با محوريت سوال اصلی دراماتيکی که خلق کرديد بيافرينيد. داستانتان بايد آغاز، ميانه ای با کشمکشهای فزاينده و پايانی با بحران، نقطه اوج و نتايج داشته باشد. اين داستان نبايد طولانی تر از 500 لغت باشد.

بخش سوم-قسمت دوم:شخصيت اصلی


معمولا سوال اصلی دراماتيک حول شخصيت اصلی داستان می گردد. به خاطر همين محوريت شخصيت اصلی است که معمولا فقط يک شخصيت اصلی در داستانها وجود دارد. گر چند به عنوان استثنا داستانهائی نظير يک صد سال تنهائی نوشته مارکز يا آمريکای بنفش نوشته ريک مودی وجود دارند که چندين شخصيت اصلی دارند.

نمونه کلاسيک اين موضوع هولدن کالفيلد، شخصيت اصلی داستان ناتور دشت است. او به عنوان يکی از محبوب ترين شخصيتهای ادبيات شناخته شده است. عليرغم محبوبيت برای ايجاد کشش در داستان نياز به چيز ديگری نيز است: هدف.

هدف

در بخش دوم که در مورد شخصيت صحبت می کرديم، گفتيم که شخصيت اصلی بايد يک تمنای اصلی داشته باشد. اين همان هدف شخصيت اصلی است.

هدف ممکن است اگاهانه يا ناخودآگاه باشد. در هدف ناخودآگاه، شخصيت اصلی به دنبال هدفی است که خود نيز از آن غافل است. ولی در هر دو صورت سوال بايد برای خواننده داستان واضح باشد.

هدف ممکن است ملموس (مانند شغلی که شخصيت اصلی می خواهد) يا ناملموس (احتياج به احساس ارزش) باشد. وقتی که هدفی ناملموس داريم، بهتر است توسط چيزی ملموس در داستان نشان داده شود، در غير اين صورت داستان نيز انتزاعی خواهد شد و مرتب کردن اتفاقات حول يک پلات سخت می گردد.

در ناتور دشت هدف هولدن يافتن جايگاهی است که به آن تعلق داشته باشد. اين هدف با کاری ملموس يعنی رفتن به نيويورک و يافتن فردی که او را درک کند دنبال می شود. با شناختن هدف شخصيت اصلی، سوال اصلی دراماتيک داستان را می توانيم پيدا کنيم: آيا هولدن جايگاه واقعيش در اجتماع را پيدا خواهد کرد؟

تمرين

يک شخصيت اصلی را در نظر بگيريد که همه چيز دارد: خانه، همسر خوب، موقعيت خوب اجتماعی. به اين شخصيت نامی بدهيد و کمی او را بپرورانيد. حال به او هدفی انتزاعی بدهيد. بعد اين هدف را به هدفی ملموسی مرتبط کنيد که در داستان قابل استفاده باشد. اگر اين شخصيت به صورت انتزاعی به دنبال ماجرا باشد، هدف ملموس او قايق نوردی دور دنيا می تواند باشد. راهنمائی: اين هدف بايد از چيزی که زندگی به ظاهر کامل فرد ندارد، بيرون بيايد.

کشمکش

هدف شخصيت اصلی يا در تضاد با خواسته های شخصيتهای ديگر است، يا در تضاد با جامعه يا طبيعت. به هر حال موانعی برای شخصيت اصلی بوجود می آيد. اين موانع کشمکشها را می سازند و بهتر است اين کشمکشها سخت باشند، چرا که پلات بر روی کشمکشها بنا گذاشته می شود.

کشمکشها بايد فزاينده باشند. نيروهائی که شخصيت اصلی را به سوی هدف می کشند و از آن دور می کنند، بايد به مانند دو کشتی گير هم قدرت، همتا باشند.

کشمکش شکلهای متفاوتی دارد. بعضی موانع خارجی هستند، فردی ديگر(شخصيت مخالف يا آنتاگونيست)، اجتماع، خدا.

برخی موانع داخلی هستند، مثل مردی که به دنبال عشق است ولی نمی داند چگونه آن را پيدا کند. داستانهائی که بر ما تاثير می گذارند، معمولا دست کم يک مانع داخلی را در خود دارند.

موانع به همان مقدار که برای شخصيت اصلی ناخوشايند هستند، برای موفقيت داستان مطلوبند.

ناتور دشت پر از کشمکش است. هم خارجی و هم داخلی.

تمرين

به شخصيت اصلی که در تمرين قبلی آفريديم بر می گرديم. ليستی از موانع خارجی و داخلی بسازيد که نگذارند او به هدفش برسد. تعداد زيادی مانع بنويسيد، بيشتر از آن چه بتوانيد در يک داستان استفاده کنيد. و در نهايت سوال اصل دراماتيکی طرح کنيد که در داستانی از اين شخصيت کاربرد داشته باشد. به ياد داشته باشيد که اين بايد سوالی باشد با پاسخ آره يا نه يا شايد.

بخش سوم-قسمت اول: پلات درمقايسه با زندگی واقعی


پلات ، مساله تمرکز

نوشته
David Harris Ebenbach

زندگی جالب است، اتفاقات هيجان انگيز دارد، ولی به ندرت در زندگی پلات يا طرح خاصی می بينيم، و اين بر خلاف آن چيزی است که در داستان کوتاه يا رمان مشاهده می کنيم. حتی مرگ، در زندگی واقعی، وقتی فرا می رسد که کلی کار را نيمه تمام باقی می گذارد.

پلات يکی از اجزای هنر داستان نويسی است که دنيای داستان را از دنيای واقعی جدا می کند. وقتی از کسی در مورد زندگيش بپرسيد :What's it about? به ندرت جوابی می گيريد، ولی انتظار داريد در مورد هر داستانی اين سوال پاسخی داشته باشد. هدف از اين بخش اين است که با وارد کردن پلات به زندگی واقعی، به شما بياموزد که چگونه به آن چه بر کاغذ می نويسيد زندگی ببخشيد.

داستان يا رمانی که دوست داشته ايد را به خاطر بياوريد. به احتمال زياد اين داستان پلاتی داشته است. وقايعی که با واقعه بعدی بيانجامد و به مرور بر حساسيت داستان اضافه کند. بايد اذعان کرد که موفقيت خيلی از شاهکارهای ادبی (مثل ديويد کاپرفيلد) مديون پلات خوب آن بوده است. داستان دنيائی کوچک است که فقط در مورد يک سوال است

سوال دراماتيکِ اصلی

اين سوال اصلی، سوالی است که در آخر داستان با يک آره يا نه قابل پاسخ دادن است. مثلا آيا فلمينگ کار مورد علاقه اش را می يابد؟ مثلا در داستان Magic Barrel نوشته Bernard Malamud سوال اساسی اين است که آيا Leo Flinkle همسری پيدا می کند؟

اين سوال نقطه تمرکز داستان است که همه چيز حول آن شکل می گيرد. در "غرور و تعصب" سوال اساسی اين است که آيا اليزابت بنت به آقای دارسی می رسد. در "زنگها برای که به صدا در می آيند" سوال اين است که آيا "جوردن بنت" می تواند از سرنوشت محتومش فرار کند و ماموريت نظامیش را به سلامت به انجام برساند. ما برای اين به خواندن ادامه می دهيم که می خواهيم پاسخ اين سوال اساسی را پيدا کنيم.

نکته ديگر اين است که در پايان داستان بايد برای سوال پاسخی پيدا کنيم. "آره" يا "نه" يا "شايد". اين پاسخ هر چيزی می تواند باشد، به شرطی که اتفاقات داستان آن را پشتيبانی کند.

به خاطر داشته باشيد که اين پاسخ ، هر چه باشد، اگر توسط dues ex machina يا شانس، يا دخالت معجزه آسای خداوند به دست بيايد، به هيچ وجه خواننده را راضی نخواهد کرد. شايد به همين خاطر باشد که داستانهای ديکنز برای خواننده امروزی خيلی جذاب نيست، به خاطر نقش زياد معجزات در سير داستان.

نکته مهم ديگر اين است که پاسخ شما بايد با سوالتان هماهنگی داشته باشد.

اين سوال اصلی معمولا حاصل ارتباط سه جزء داستان است: شخصيت اصلی، هدف او و کشمکشهائی که سر راهش حاضر می شوند

تمرين

يکی از کارهای مورد علاقه تان را انتخاب کنيد: (مثلا "بر باد رفته" يا تپه هائی همچون فيلهای سفيد"). بعد سوال اصلی که داستان حول آن می گردد را پيدا کنيد. شايد اين کار آسان نباشد، شايد نياز باشد که داستان را دوباره بخوانيد.


۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه

بخش دوم-شخصيت: قسمت آخر


فقط جزييات مرتبط

وقتی شخصيت را شکل می دهيد بايد تمام جزييات را بدانيد. اما وقتی شخصيت را در زمينه داستان قرار می دهيد با يد با دقت فقط جزييات مرتبط را جدا کنيد و بنويسيد.

ممکن است اين نکته که شخصيت شما يک سال و نيم در دانشگاه هاروارد بوده ربطی به موقعيت داستان که مواجه با مرگ حيوان خانگيشان شده اند نداشته باشد.

آنچه در يک اسم نهفته است

اسم شخصيتها موضوعی جزئی نيست، بايد اسمها به شخصيتتان بيايد. از اسمهای معمول مثل جو اسميت استفاده نکنيد، اين اسمها چيز زيادی در مورد شخصيتتان نمی گويند. اسمهای مشابه هم به شخصيتهايتان ندهيد، اين کار خوانندگان را گيج می کند. سعی کنيد از طريق اسم، چيزی را در مورد شخصيتتان روشن کنيد.

بعضی نويسندگان به صورت روشن از معنی اسم برای معرفی شخصيتشان استفاده می کنند. مثلا ديکنز از اسم نيکولاس نيکلبای برای داستانی که در مورد پول است استفاده کرد.

اما اسمها می توانند به طريق غير علنی تری چيزهائی به ما بگويند.

تمرين

به سراغ دفتر راهنمای تلفن برويد. بازش کنيد و نامی را انتخاب کنيد، هر نامی. اين فرد شخصيت شماست. فکر کنيد اين فرد چه کسی می تواند باشد. يا چه شخصيتهائی می توانند با چنين نامی به داستان وارد شوند. اجازه دهيد تصويری در ذهنتان شکل بگيرد. اگر دوست داريد جزيياتی را به صورت تصادفی در مورد او بنويسيد. اگر الهام گرفته ايد می توانيد اين شخصيت را وارد تمرينهای قبلی اين بخش کنيد. و به خاطر داشته باشيد که هر وقت نياز داشتيد شخصيتی را پيدا کنيد می توانيد از اين تمرين استفاده کنيد. در دفتر تلفن اسمهای زيادی است.

بعضی شخصيتها بدون نام هستند، مانند شخصيت اصلی کليسای جامع، گاهی شخصيتها با نامهائی مثل "مرد" "دختر" مثل آن چه در "تپه هائی مانند فيلهای سفيد" اثر همينگوی می بينيم. در اين موارد نويسنده می خواسته که عامدا شخصيتها حالت گمنام داشته باشند. اما سعی کنيد شما به ندرت از اين کار استفاده کنيد، چون ممکن است شما را متظاهر (مقلد) نشان دهد و هم شما را از ابزار مهمی درشخصيت سازی محروم کند.

اسمها مثل کاغذ کادو می مانند، فقط سرنخی از آنچه ممکن است در داخل فرد باشد ارائه می دهند.