
مطلبی خواندم در مورد شروع داستان که در اينجا آن را به صورت خلاصه، ترجمه و بازنويسی می کنم:
شروع داستان مهمترين قسمت داستان است چرا که اگر اين قسمت خواننده شما را جذب نکند، مجالی برای نشان دادن هنر شما در بقيه عناصر داستان باقی نمی ماند. در داستان کوتاه بايد درجمله اول نظر خواننده تان را جلب کنيد. در يک رمان شما انقدر دستتان باز است که يک پاراگراف کامل! را برای اين منظور در اختيار داريد! در تمام اين شروعها، مهم است که از زبان به بهترين وجه استفاده کنيد
چهار روش برای شروع جذاب داستان در اختيار داريد:
- 1. شروع تند: مثال: "هيچوقت در زدگيم به اندازه زمانی که اسنيفر اسلحه اش را درآورد و من را، مرده بر زمين انداخت ، تعجب نکرده بودم." برگرفته از داستان مارتر و روحهای سرگردان از روبرتسون داوی.
-
- 2.شروع داستان با معرفی شخصيتی جذاب: مثال: دست چپ خانم اسلون فقط سه انگشت داشت ولی وقتی با آنها روی پيشخوان ضرب می گرفت حس می کردی که ناخنهای انگشت چهارم و پنجم او را هم می توانی ببينی. يک مثال ديگر: اسم من هلنا برادهد است، عليرغم اين که من يک مردم." در هر دو مورد بالا دوست داريم که در مورد شخصيت داستان بيشتر بدانيم.
- 3.شروع داستان با يک تکه خبری يا تيتر خبر روزنامه ای
- 4. شروع داستان از وسط يک عمل: اين همه کاره ترين شروع داستان است. يکی از انواع آن شروع داستان با يک ديالوگ است. همه مردم از شنيدن ديالوگهای جذاب ديگران لذت می برند.
در نهايت پيشنهاد می کنم انتخاب اين جزء اصلی داستان را به آخر داستان موکول کنيد، يعنی داستانتان را تمام کنيد و بعد نوع و جمله شروع داستانتان را انتخاب کنيد.
عکس اين صفحه را از عميق ترين تنگه اروپا يعنی وردون در فرانسه گرفتم